یک اتفاق ساده

نه، یک اتفاق عجیب... کافکااسک.

از آن اتفاق هایی که اگر شاهد نبود به مشاعیر خود شک می کردی.

اتفاقی که در عین سادگی و شگفت انگیزی عبرت آور است و آموزنده... و شرح حال است، گویای احوال، احوال آنانی که سرگردانند و گویی زده به سرشان.

اتفاقی که می شد از آن به سادگی گذشت مثل صدها اتفاق دیگر. اما نمی شد:

صدایش را می شناسم. بعد از قربان صدقه هایی که با رگه ای خلوص بی دغدغه به دلم می نشیند بی درنگ می رود سر اصل مطلب. می گوید خانمی از آشنایانش 'التماس' کرده که او میانجی شود و مرا با خانم آشتی دهد تا خانم هنرش را به عالم تبلیغ کند.

کنجکاو می شوم. مهلت سوال نمی دهد. نام هنری اش را می گوید. نمی شناسم. نام اسلامی اش را می برد. معرف حضور است. درست یادم نمی آید ماجرا چه بود. خاطره ای نخ نما از کمی بی احترامی توام با کلی جنون در یادم زنده می شود. چیز مهمی نبود. سر و کار ما با آدم خل وضع زیاد افتاده. این هم یکی بود مثل بقیه.

میانجی آشنا بی آن که من کلامی بگویم ادامه می دهد، اصرار می کند، غیابی و به شیوه پراکسی برایش طلب استغفار و بخشش می کند. هر چه بیشتر می گوید بیشتر شرمسار می شوم.

شرمساری ام دو دلیل دارد. مکتب بزرگ ترـ کوچک تر رفته ام و بار سالیانی که بر پشت دارد احترامی ویژه می طلبد. صرف سال هایی که زیسته و بر من پیشی دارد مجازش می کند حکم کند نه خواهش. نباید رو بیندازد. می اندازد و خجل می شوم. دوم این که هرگز در جایگاه بخشش نبوده و نیستم. بدی ها را به دل نمی گیرم، زود یادم می رود و خود را آن قدر بزرگ نمی دانم که بخواهم کسی را ببخشم. پس دو بار خجل می شوم.

می گویم کلام شما حجت موجه ماست و نیازی به خواهش نیست. می گویم بنده با ایشان آشنایی خصوصی نداشته و قهر نبوده که حال بخواهم آشتی کنم. می گویم کار ما قهر و آشتی بر نمی دارد و در بخش بیزینسی ما هم ایشان هر آن که بخواهند می توانند آگهی کنند. می گویم واقعا نیازی به گرو گذاشتن موی جنابعالی نبود. می گویم در هر حال هر چه شما بگویید، چشم.

قرار می شود خانم هنرمند که احترام و عزت چند ده ساله آن عزیز را به گرو گذاشته و 'ملتمسانه' تقاضای عفو نموده بود برای کارش به دفتر ما تلفن کند.

چند ساعتی طول نمی کشد که صدای هنرمند را می شنوم. مودب و معقول به گوش می رسد. خیالم یک کم راحت می شود. با خود می گویم شاید جنون گذشته ادواری بوده، دوره داشته، گذشته. تقاضای ملاقات می کند. خدمت شان عرض می کنم کارشان تلفنی هم راه می افتد و نیازی به قدم رنجه نیست. می فرمایند حضوری کارشان بهتر راه می افتد. ناچار قبول می کنم.

دوشنبه ۱۱ صبح. دفتر شلوغ است در امانم.

دوشنبه سر ساعت در دفتر حاضر می شود. هنوز کارم با ساعت دهی تمام نشده. خواهش می کنم بنشینند تا خدمت شان برسم. یک دور دور خودشان می چرخند و رو به دیوار حیران مکث می کنند. صندلی را نشان می دهم و دوباره دعوت می کنم بفرمایند بنشینند. می نشینند. ساعت دهی را راهی می کنم و یکی از عجیب ترین و سورآل ترین اپیسودهای تاریخ پیوند آغاز می شود.

از 'دانستنیها' می آغازد که: «آنجا هم آگهی داشتم و هم مقاله می نوشتم... درباره هنر... نقاشی... درباره هنر... هنر... هنر. راستی من به زودی به هاروارد می روم تا درباره هنر تحقیق کنم.» ادامه می دهد و از این شاخ به آن شاخ می پرد: «مهم ترین چیز اعتماد است و من دیگر به دانستنیها اعتماد ندارم. اصراری به آگهی ندارم فقط می خواهم مردم بدانند که هستم. من به انرژی معتقدم؛ کلمات انرژی دارند. در ونکوور هر کسی از هر کاری مانده رفته روزنامه باز کرده و روزنامه نگار شده. راستی گفتم دارم به هاروارد می روم؟»

هر چه بیشتر حرف می زد کمتر معنا می داد. تلاش می کردم بفهمم حرف حسابش چیست. فکر کردم می خواهد آگهی بدهد گفتم من در امور آگهی زیاد دخالت نمی کنم و این کار مسوول دارد و من تنها از سر احترام و برای گفتگویی کوتاه در خدمت ایشان هستم. بعد به اطلاعشان رساندم که امر درج آگهی امری ست ساده و نیاز به مذاکره با من نیست.

اما مثل این که آگهی بهانه بود، ایشان زبانم لال خیال نوشتن دارد. این خانم دو تا جمله نمی تواند حرف بزند، وامصیبتا از نوشتارش. دم لای تله داده بوده خود را گیر گفتگو انداخته بودم حالا باید تاوانش را هم می دادم.

تبصره واعتراف: چندی پیش کلافه از لاف دغلبازان بی هنر و بی هنران دغلباز نوشتاری زیر همین ستون آورده بودم. بیشتر در مورد مدعیان نقاشی بود به ویژه مدعی پرمدعایی که اینک پیش رویم نشسته بود.

چطور می توانستم اجازه دهم همو زیر سایه ی پیوند قلم آلودگی کند. این چند برگ کلی حرمت دارد. باید یک جوری مودبانه از شرش خلاص شوم. پس از توضیحات در مورد آگهی گفتم آگهی دادن آسان است اما نوشتن مقاله برای پیوند امری ست پیچیده و دشوار. اشاره کردم که اگر دقت فرموده باشید در پیوند کمتر متن های ادبی، شعر یا تحلیل های هنری به چاپ می رسد. با پوزخندی سفیه اندر عاقل !!! اظهار فضل نمودند که بلی دیده ایم ما. عرض کردم دلیل دارد. آمدم دلیل ها را بگویم چند بار میان حرف هایم شکرپراکنی کردند از گفته و نگفته پشیمان شدم. دیدم دلیل و برهان راهش نیست. راه دیگری پیش گرفتم. گفتم این گونه مقاله ها را من باید قبول داشته باشم و بر آن مهر تایید زنم تا به چاپ برسد یعنی که خانم جان «انرژی» میان کلماتم را درک کن، نوشتن که دیگر نقاشی نیست و من هم که ... بر شیطان لعنت... نیستم، احترام توپچی را با ترقه مشکن، عرصه سیمرغ نه جولانگه توست خانم؛ عرض خود مبر، زحمت ما هم مدار. بیا و سر جدت نوشتن را بی خیال شو، همان گنجشک را رنگ کن جای قناری بفروش، بر امواج دریا نمایشگاه بگذار مردم را رنگ کن... هر کاری می خواهی بکن پیوند را ول کن و ما را رها...

اما خوب این جوری که نگفتم. مراعات کردم.

هر جور گفتم اثر نکرد. تازه شاخش تیز شد: «آقای مهجوری شما مستبد هستید و استبداد مردود است.»

هنرمند ناگهان سیاسی شد. گفتم خانم عزیز بر خلاف تصورتان اتفاقا این طور نیست و برای این که سلیقه ی شخصی من در مسایل روزنامه به طور استبدادی اثرگذار نباشد پیش بینی هایی هم شده. مثلا شما می توانید هر قدر فضا که نیاز دارید در روزنامه خریداری کنید و هر آن چه از ذهن توانا و دست هنرمندتان تراوش می کند در آن بریزید تا طرفدارانتان مستفیض گردند.

آقای مهجوری به تو و ضمیر دوم شخص جمع به دوم شخص مفرد تنزل یافت و لحن و شیوه گفتار دگرگون شد، مرزهای جغرافیایی احترام ظاهری را در کسری از ثانیه پیمودیم و از نورت ونکوور راهی چاله میدان شدیم : « د چرا حرف رو می پیچونی، بگو پول می خای.»

شگفت زده از سقوط لحن کلام سعی کردم بفهانم صحبت از پول نیست، خریداری فضا می تواند سمبلیک باشد یا چند سنت، تنها برای این که من شب آسوده بخوابم و به بکارت وجدانم تجاوز نشود.

بی فایده بود خانم هنرمند پاک قاتی کرد: «فکر کردی من پولدارم؟ همه فکر می کنن من پولدارم. میگن نماش ـ گا میذاره تابلو میرفوشه صد-زار-دولار، خدا به سر شاهده بیس تام از جیب خودم دادم. من خرج کردم یه مشت آدم نفهمم اومدن خوردن و رفتن... من اسن دنبال پول نیسم دنبال هنرم…»

و من با دهان از حیرت باز که ای پیرمرد نازنین ما را به چه گرفتار کردی....

باز سعی کردم با کلماتی ساده و پر از 'انرژی' مثبت تفهیمش کنم که سیستم چگونه است. ساده ترین اصول و شیوه فرستادن مقاله و قبول و استفاده از آن یا ردش به دلایل گفته و ناگفته را برشمردم.

مسیر گفتگو از اینجا به کل عوض شد. خانم هنرمند و نقاش، قلم مو انداخت و قداره از رو بست و حمله ور شد:

«عه مگه تو تخصص هنر داری که تصمیم می گیری چی چاپ شه چی نشه؟ نمی دونم، اگه داری بگو، فک نکنم داشته باشی. ببینم اسن می تونم بپرسم تو سوادت چقده، تسیلاتت چیه؟»

برای یک لحظه، تنها برای یک آن خود را بگذارید جای من. خانم التماس دعا داشته؛ آمده می خواهد زوری مقاله بدهد، از مسوول روزنامه مدرک هم می خواهد. امتحان هم می خواهد بگیرد. برای اولین بار آن چه را دیگران درباره ام می گویند به جان حس کردم... ایوب حسودی کرد. صبورانه خدمتشان گفتم میزان تحصیلات من به خودم ربط دارد. گفتم خانم محترم ما که پی شما نیامده ایم، شما درخواست دیدن ما را کردید، شما آمده اید در دفتر ما نشسته اید و می خواهید ما مطالب نانوشته تان را ندیده و نخوانده پذیرا شویم. این رسمش نیست.

کارگر نشد: «تو اسن سوات نداری، صلاحیت نداری که بخای تصمیم بگیری که مقاله من خوبه یا بده. من دارم می خام برم هاروارد، تو کجا درس خوندی.»

چه گود است چه ژرف است کاسه ی صبرم.

خسته از گفتگوی بی حاصل آب پاکی را بر دستش ریختم: ببینید خانم عزیز خوشتان بیاید نیاید سیستم کار ما این است. شما بفرمایید اول بنویسید، بعد فکس، ای میل یا پستش کنید. همکاران من می خوانند اگر قبول آنها واقع شد به منش می دهند، من هم خوشم بیاید چاپ می شود نیاید نمی شود، بفرمایید.

همراهش تا دم در رفته با خوش رویی بدرقه اش کردم.

یکی دو ساعتی گذشت. خانم نقاش دوباره تلفن زد. همکاران گفتند خوش و خندان و مودبانه گفته: « ا من چقدر حواس پرتم یادم رفت قیمت های آگهی را بگیرم.»

پس از رفتنش ده دقیقه ای طول کشید تا از کما بیرون بیایم. آن چه گذشت و حرف هایی که شنیدم چنان سورآل و شگفت انگیز بود که انگار در یکی از داستان های هدایت یا کافکا اتفاق افتاده بود.

ماجرا اما اینجا تمام نشد. پانچ لاین داستان، حسن ختامش روز بعد با ای میل آمد.

باور کنید کافکا عاشق زارش می شد، معروف جهانش می کرد. مالیخولیا، خودباوری، توهم تا چه حد؟ آدم مردم را می بیند راست راست راه می روند. لباسشان عادی ست، تا سه چهار جمله گفتارشان موجه است و تا نرقصیده اند حرکات شان هم از رادار پنهان می ماند. اما دم خورشان اگر شوی، سه چهار جمله شان پاراگراف شود یا مجال رقاصی بیابند درمی یابی که عمق فاجعه تا به کجاست.

نمی دانم این عقده ها ریشه در کدامین خاک هرز دارند. کاش می شد ریشه ی وهم را خشکاند.

کاسه ی بی انتهای صبوریم که نیم پر می شود، باور کنید اول دلم برای تنهایان اسیر وهم می سوزد بعد امید به رستگاری شان از دلم می رود و زیر لب می خوانم:

'ای درختان عقیم ریشه تان در خاک های هرزگی مستور،

یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند...

عجالتا ر-م

Previous
Previous

سرود ملی

Next
Next

نقشه‌ی تهران