نقشه‌ی تهران

چشم‌هام پر از خواب است‫.‬

چند وقت پیش‌ کسی به دیوار فیس بوکش چسباند و تا دیدم پسندیدم، یعنی خوشم آمد‫.‬ لایک زدم‫.‬

اسمش «نقشه تهران» است‫.‬

یک چیزی در مایه‌های «گوگل مپ»، اما آلا ایرانی‫.‬

پس از ذوق کردن‌های ابتدایی‫، نگاه اول توامان بود با دل آشوبی. جز چند نام، نام‌ها ناآشنا. نامانوس. شهید این، شهید آن، بزرگراه آیت‌آلله، خیابان امام، میدان حجت‌الاسلام، کوچه دین، کوی مذهب.‬ نقشه نه، گویا کتاب دعا باز است. حالم داشت به هم می‌خورد.

استفراغ روحی‌ام دور از حساسیت های مذهبی و ناسیونالیستی بود‫.‬ از تضادی زمان‌خورده‌ بین تصویری سی ساله و رویایی کنج ذهن، و رئالیسم ناخوشایند روشن روی مانیتور برمی‌خواست‫.‬

از انزجار نام‌ها گذشتم‫.‬ راهی شدم‫.‬

راهی پیِ خیابان‌ها، کوچه‌ها، پس کوچه‌ها، آنجاها که گشته بودم پیاده، با دوچرخه‫، آنجاها که ‬زمین خورده بودم و زخم ‫زانوانم گواه است،‬ و برخواسته بودم هر بار تا برخاستن را یاد بگیرم، آنجاها که پی توپ پلاستیکی بی جهت دویده بودم،‫ آنجاها که دعوا کرده بودم، کتک خورده بودم، آنجاها، آنجاها که عاشق شده بودم، دیوارهایی که زیر پنجره‌اش ایستاده بودم تا پرده‌ای تکان بخورد تا دلم بلرزد، آنجا که دلم شکست، ‬آنجا که دلم جا ماند‫…‬ برای همیشه‫.‬

راهی نشده گم شدم‫.‬

گم شدنم تازه نیست‫.‬ تازه فهمیدم سی سال است گم شده‌ام‫.‬

خیابان‌ها و کوچه‌های نام‌ناآشنا مثل کرم درهم لولیده بودند، راهم را پیدا نمی‌کردم‫.‬ دل و روده‌ی تهران روی نقشه در هم پیچیده و سر و ته‌اش پیدا نبود‫.‬ می‌گویند تهران زیبا شده، روی نقشه زیبایی‌اش پیدا نیست‫.‬ تنها خط‌هایی باریک کنار هم‫.‬ مستطیل‌هایی مثل سنگ گور.

آشنایی نبود، رهگذری نبود، کسی نبود بپرسم‫.‬ سر هر چهار راه ایستادم و منگ نگاه می‌کردم به هر سو‫.‬ قلبم می‌تپید، پژواکش در اتاق تاریکم می پیچید‫.‬ به هر جان کندنی بود خودم را رساندم به کوچه‌ی کودکی‫.‬ کوچه‌مان نام نه، شماره داشت‫.‬ شاد شدم‫.‬ هنوز چهار بود منشعب از میدان هشتاد و دو‫.‬ حس عجیبی بود‫.‬ کمی خشم، کمی مهر، کمی شاد، کمی غم‌بار‫.‬ از آن حال‌هایی که هم می‌خواهی هم نمی خواهی، هم بد است هم خوب، هم تلخ هم شیرین‫.‬

خروار خروار خاطره‌های مرده، یا خاک خورده، به یادمانده و از یاد رفته بیرون می‌ریخت‫.‬ سر کوچه ایستادم، نگاهی به دروازه‌ی شکسته با توری سوراخ انداختم، دو سه قدم عقب‫…‬ دورخیز، شوتی به توپ پلاستیکی راهراه قرمز زدم. سر پیچ خانه‌ی همسایه‌ی عبوس بداخلاق بود. زنگ درش را سه بار فشار دادم، به دو در رفتم.

پسرم آمد‫ که در تاریکی چه می‌کنی؟‬

دستش را گرفتم با خود بردم.

ببین اینجا یک خشکشویی بود. اینجا بقالی آقای حجازی بود که همیشه روپوش می‌پوشید. تا سقف مغازه‌اش پر از جنس بود، اما من فقط ازش بیسکوییت ویفر مینو می‌خریدم. این بالا سر چهار راه یک چلوکبابی بود. دو چهار راه آن ورتر هم حجره‌ی کوچکی بود که از آن تمبر می خریدم و کلکسیونم را پر می‌کردم. حجره را نفهمید، گفتم کیوسک. آن ورتر هم دبستانم بود و آن کنج هم بستنی فروشی شفق.

رفتم تا محله جوانی‫.‬ آنجا که خاطره‌ها رنگ نوبالغی گرفته بود‫.‬ کوچه‌ی کناری، کامبیز شده بود ثارالله، اما کوچه‌ی ما هنوز فرخ بود‫.‬ فرخ نام بهترین دوستم در دبستان بود که یادگاری‌اش به من دو میل کوچک باستانی بود که در دستهای نحیف‌مان پهلوان‌مان می‌کرد‫.‬ انتهای کوچه، جایی که حدس می‌زدم باید خانه‌مان باشد که شاید کوبیده‌اندش و برجی جایش هوا کرده‌اند ایستادم‫.‬ چشمانم را بستم و درخت نازکی که نامش را روی آن کنده بودم دیدم‫.‬

پیاده راه افتادم سرازیری را پایین آمدم باز گم شدم‫.‬

پشت سرم ایستاده بود‫.‬

دستش را روی شانه‌ام گذاشته بود و می‌مالید‫.‬ دو سه چهارراه یک بار هم خم می‌شد سرم را می‌بوسید‫.‬ گویی صدای شکستن بغضم را شنیده بود‫…‬

نقشه را بستم‫.‬

عجالتا ر‫-‬م

Previous
Previous

یک اتفاق ساده

Next
Next

تجاوز