گفته بودم اگر یک بار دیگر به گوشم بخورد یک چیزی مینویسم.
این البته پانزده بیست سال پیش بود.
صدها بار به گوشم خورد و آ«ز»ارم داد و «ز»جرم داد و لب گَ«ز»یدم.
«ز» را میگویم.
این نقطه که بالای «ر» میآید و «ر» را «ز» میکند.
اولین تجربهی بد در کودکی بود.
زبان خودمان را به زور حرف میزدیم چه رسد به زبان بیگانه. کیفیت صدای رادیو تلویزیون هم که به کریسپی این روزگار نبود که صدای ناب یک ارکستر سمفونی کامل از جعبهای اندازهی قوطی کبریت بیرون بیاید. میشنیدیم و طوطیوار تکرار میکردیم، طوطیای که ظاهرا کر بود:
بابیلی بابیلی بابیلی بابیلی، بابیلی…لاو، لاو، لااااااو.
فکر کنم سالها بعد این سوی دنیا بود که تازه فهمیدم بابیلی لاو، یعنی من به عشق باور دارم.
دومین بار تین ایجر بودم.
دخترکِ موطلاییِ از مادر، اتریشی از پدر، ایرانی که خودش هم نمیدانست اما دوست دخترم بود و دفترچه خاطراتم از وصفش پُر، روبرویم نشسته بود. یادم نیست چه میکردیم، چه میگفتیم. شور بَرَم داشت. احساساتم قُلمبه شد. فوران کرد. میدانستم صدای خوبی ندارم. از این رو با چشمان بسته ستارگونه زیر لب خواندم:
فییییییییلِکس، اُ اُ اُ فیییییلکس…. فیلکساف لاو.
اول منگ شد که چه میگویم. فیلکس اسم یک گربهی کارتونی بود فکر کنم.
ملودی را هم یقینا دو سه فاز این ور آن ور کرده بودم.
پُرسان شد که چه میگویی.
با همان ژست عاشقمآبانهی خولیو اگلسیسی گفتم مگر نشنیدی آهنگش را و دوباره خواندم:
فیلکس، اُ اُ اُ فیلکس.
اینجا بود که از خنده اول خودش رو به پشتی کوبید و بعد سُر خورد زیر میز.
لابلای خندهها آنجا که نفس تازه میکرد باز بخندد فهماند که نام ترانه فیلینگز است و …
پروندهی آن عشق و عاشقی همانجا بسته شد.
درسی شد تا دیگر هرگز آواز نخوانم، شعر هم اگر خواستم بخوانم درست بخوانم.
اینها که ترانههای انگلیسی بود. پرروتر از منها ترانههای ایتالیایی و اسپانیایی و فرانسوی را هم درهم میآمیختند و به زبانی که به هیچ زبانی در جهان شباهت نداشت، ترنمهای عاشقانه مینمودند.
بازخوانی ترانههای فارسی توسط علاقهمندان به هنرِ آواز در کوچه و خیابان یا میهمانیها هم دست کمی از خارجیهایش نداشت. واژه ها را جایگزین میکردند، قافیه و ردیف را به هم میآوردند و توی دهن شاعر میزدند و خودشان شاعر تعیین میکردند و هر چه دلشان میخواست میخواندند.
دوران پیش از اینترنت را یادتان میآید. دوران دقیانوس را میگویم. کودکانِ کارِِ آن روزگار میآمدند به کوی و محل و تصنیف میفروختند به یکی دو قران. قِران کسی یادش هست؟ من چه پیرم.
پدر آمرزیدهای که مثل من اعصابی رَنده شده داشت و از قصابی شعرها و خزعبلخوانی مردم خسته شده بود شعرِ ترانههای محبوب آن زمان را چاپ و کپی میکرد و میفروخت. با این حال باز اشتباه میخواندند.
امروز هنوز هم اشتباه میخوانند. نمونهها فراوانند. بار دیگر که کنسرت رفتید و خواننده میکروفون را رو به جمع گرفت که گلو تازه کند گوشها را تیز کنید. شنبه شب آینده که دور هم جمعید هنگام تَرَقُص به لبهای روبروییتان نگاه کنید که همزمان با خوانندهی محبوبش میخواند. نمونهها فراواناند.
این چندتا:
خواننده: امشب میخوام مست بشم، عاشق یکدست بشم
ملت: امشب میخوام مست بشم، عاشق یک اسب بشم
خواننده: به جای مُهر سرم رو بذار رو شونهت
ملت: به جای مُبل سرم رو بذار روشونهت
خواننده: دختر مشرقیام من
ملت: دختر مش تقیام من
خواننده: روبرو سراب، پشت سر خراب
ملت: روبرو سگا، پشت سر خرا
و صدها نمونهی دیگر.
اما نی ناش ناشها را کج شنیدن و کج خواندن کجا سرود ناسلامتی ملی را به دار کشیدن کجا.
چه از روی اِرق ملی چه در ضدیت با «پاینده مانی و جاودان، جمهوری اسلامی ایران»، شعر «ایران مرز پرگهر» که سرودهی حسین گلگلاب و موسیقیِ آن ساختهی روحالله خالقیست سالهاست در بین ایرانیان خارج و داخل مرزهای ایران تبدیل به سرود غیر رسمی کشور شده است.
سرود ملی جا دارد، مکان دارد، زمان دارد. روز ملی، جشن استقلال، مراسم بینالمللی، در میدانهای ورزشی، به گاهِ قهرمانی. به دهها بهانهی ریز و درشت جایی که نامی از کشور میاید، اشارهای به تاریخ میشود، برای برانگیختن حس وطن دوستی سرود ملی یک کشور نواخته میشود، همه به احترام میایستند، برخی در سکوت دست به سینه، برخی همخوان و خبردار.
و اما ما:
فرقی نمیکند کجا و به چه مناسبت، ایرانی غیور است و مرزش گهربار.
هر جا که پنجتامان دور هم جمع میشویم سرودمان هم برپاست. کنسرت، نمایش، نمایشگاه، سخنرانی، شعرخوانی، تظاهرات، جلسهی سالمندان، مسابقهی گل کوچک، کلاس آشپزی…
گاهی با صدای زجرآور اندی پخش میشود و گاه ورژنی که یک ایتالیایی خوانده.
هر کس هم بنا به فراخور حالش سرود را بزرگ و کوچک میکند. پارهای اوقات حوصله ندارند و زمان هم تنگ است. کوتاهش میکنند، یکی دو بندش را پخش میکنند و از آن پشت اشارهای میشود و دیجی سرود را فِید میکند و همه دست میزنند. گاهی دیگر سر فراق خیال همه را کامل که شامل دو سه تکرار است پخش کرده و تا جماعت بیایند دستبزنند، دو سه بار دیگر تکرارش میکنند که حسابی قدر ایران دانسته شود و گهرهایش نمایان.
و اما ما:
ما که از خاکی برخاستهایم که سرچشمهی هنر است، و هنرمندِ درونمان شناگرِ ماهرِ آب ندیده-ایست، اِرق ملیمان به توان سیصدوبیست اسب بخار طغیان میکند و بر روح حسین گلگلاب تاخت میزند و سرودهاش را تاراج میکند. احساسات وطنپرستانهمان اوج میگیرد، کار و زندگی را ول کرده «مهرِ وطن پیشه» میکنیم، رگ گردنمان از هیجان ورم میکند، جان خود را همانجا در مجلس جشن و شادی فیالفور فدای «خاک پاک میهن» میکنیم و دشمن را که «سنگ خاره» است خوار میکنیم، پولادوش آهن میشویم، دم میگیریم و غیورانه میخوانیم:
ای… دشمن «از» تو سنگ خارهای من آهنم...
«از»؟؟؟
از؟ مثل از اینجا تا آنجا؟
از؟
مثل دور از تو نیست اندیشهام؟
مثل مهرت از دل کی برون کنم؟
مثل از بیتوجهی میخواهم بترکم؟
مثل از ماست که برماست؟
مثل من از بیگانگان هرگز ننالم؟
مثال معتبر «آن کس که نداند و نداند که نداند» است. کوچک و بزرگ و پیر و جوان و زادهی آن نظام و پروردهی این نظام و ایران دیده و ندیده سی و اندی سال در این جهل مرکب ماندهاند و به باور ابنیمین تا ابدالدهر بیرون آمدنشان نیست.
گوششان که از ابتدا کج شنیده و «ز» زنجیر به ذهنشان شده، به بغل دستی که درست و «ر» را با تشدید میخواند هم محل نمیگذارند، به متن شعر هم که روی کاغذ با فانت درشت تایپ، فتوکپی و در صدها نسخه به دستشان داده شده وقعی نمیگذارند و با اصرار «ار» را «از» میخوانند.
این فکر حتا در پیادهروی مخیلهشان هم قدم نمیزند که شاعر گفته: ای دشمنِ نامرد اگر، اگر، «ار» یعنی اگر تو سنگ خارهای من آهنم. دشمن از تو خارهای اصلا مفهوم ندارد.
البته این تنها بخشی نیست که نادرست خوانده میشود، «برگو بی مهر تو» را برگویی مهر تو میخوانند و چند مورد دیگر که بماند.
چه بگویم.
همانطور که محافظ حافظ اند و مخلص سعدی و نوکر نظامی و کلاس مثنوی میروند و از چاکریِ مولانا به تحقیق و تفحص در چاکراها رسیدهاند و از عرفان ایرانی به اس-پیری-چوالیتی، بی آن که نه از این سر درآرند نه از آن، سرود ملیشان را هم پرت و پلا میخوانند و بعد به افتخار خودشان و بی هنری و بی گهریشان کف میزنند و هورا میکشند.
از نور ایزدی که همیشه رهنمای شماست یاری بگیرید، تا گردش جهان و دور آسمان به پاست ارزانیتان، تا عمر ما به دنیا باقی،
یا نخوانید یا درست بخوانید. از نیست ار است.
عجالتا ر-م