یاور همیشه مومن

شنبه تمام نشده بود.

باز باران می‌بارید.

باز اشک در راه بود.

نمی‌دانم چه شد تصمیم گرفتم بروم. گوش دادن به فرامرز و داریوش که روز آفتابی هم قلب را نرم و روح را رام می‌کند، شاید پایان مناسبی بر آن شنبه‌ی غمگنانه و بارانی می‌بود.

کاش بود، نبود.

به عنوان مصرف کننده‌ای که بیش از چهل سال با صدا و موسیقی این دو نازنین خو گرفته، عاشق شده، فارغ شده، زیسته، الهام گرفته، زمین خورده، بلند شده، کلاه سمبلیک از سر بر‌می‌دارم و فروتنانه سر خم می‌کنم.

اما گله‌مندم.

هستند خودباور-هنرمندانی که طرب‌آور مجالس ترقص‌اند، دامبولی دیمبول‌شان گرداننده کمر و لرزاننده سینه. چقدر هم خوب، چقدر هم شاد. ادعایی ندارند، رسالتی، حس مسوولیتی ندارند، انتظاری هم در من و ما برنمی‌انگیزند.

او که «یاور همیشه مومن» است حسابش جداست. او که پی «کوچه های خاکی می‌گردد» حسابش جداست.

او که می خواند ‫«دوباره میسازمت وطن»، همان وطن که «پرنده ی پر در خون» است‬، او که با «استخوان خویش ستون به سقف» وطن می‌زند، او که فداکارانه در ترک اعتیاد هزاران کوشیده، او که صدایش با جان‌مان آمیخته، او که دوستش می‌داریم، او که موسیقی‌اش از دیرباز صدای نسل خسته و سوخته بوده، حسابش جداست.

او که از «پرستوهای خسته» نشان «سرزمین پاکی‌اش» را می‌جوید، او که «خسته است از این که می‌بیند، تیرگی هست و شب چراغی نیست» او که از عشق می‌خواند حسابش جداست.

این دو هنرمند بزرگ بخواهند یا نخواهند، جا در قلب مردم دارند. وقتی جا در قلب مردم باز کردی، انتظار و توقع هم پی‌اش می‌آید. آدم‌ها از کسی که دوست دارند انتظار دارند و این زیاد عجیب نیست، به ویژه که کارنامه‌ی هنری و شگفت‌انگیز این دو خود محرک و انگیزه این انتظار است. نیازی به تکرار و برشمردن آن چه داریوش و فرامرز اصلانی در بیش از چهار دهه در عالم هنر در زیباترین فرم و پرمعناترین محتوی کرده‌اند نیست. نیازی به تاکیید بر این نیست که داریوش همیشه یک هنرمند سیاسی-اجتماعی بوده. از او «بوی گندم» و «فریاد زیر آب» و دست کم شش صد هفت صد ترانه بُعد زمان را شکسته و در ذهن تاریخ ماندگار مانده.

از این روست که انتظار از داریوش و تا حد زیادی از فرامرز اصلانی کمی بیش از این است که بیایند، در برابر سه هزار ایرانی، جانانه بخوانند و جز دو سه کلامی کوتاه اشاره‌ای هم به آن چه بر سرزمین‌مان می‌رود نکنند. این دو هر شنبه در یک شهر جهان کنسرتی بزرگ دارند، تصورم این است که ونکوور با سه هزار تماشاگر و شنونده مشتاق شهری متوسط باشد. از شهرهای دیگر بی‌خبرم، اما در ونکوور نکردند.

هنگامی که در برلین، ایزابلا روسیلنی در کنار صندلی تهی که مقوایی سپید با نام سینماگر در بند روی آن گذاشته‌اند نامه جعفر پناهی از زندان را می‌خواند، و بزرگ‌ ستاره‌های جهان ایستاده بر پا پنج دقیقه کف می‌زنند؛ هنگامی که بر «دیوار» راجر واترز چهره سهراب و دیگر جانباختگان نقش می‌بندد، وقتی یوتو سبز و ندا همسفرش می‌شود، فکر نمی‌کنم انتظار اشاره‌ای به روزی سه اعدام در ایران (هر هشت ساعت یک‌بار)، اشاره‌ به هنرمندانی که در کشور خود به کشور خود تبعید می‌شوند، اشاره به خواننده‌ای که گلویش را گرفته‌اند، نقاشی که رنگ را حرامش می‌کنند، رقصنده‌ای که دستش را می‌بندند، پایش را می‌شکنند، نویسنده‌ای که قلمش را به مغزش فرو می‌کنند، از دو بزرگ هنرمند کشورمان که خود نیز تبعیدی‌اند انتظار بی‌جا و خواسته‌ی بی‌ربطی باشد.

هر کس در مقام خویش آن چه از او بر می‌آید می‌کند، یا باید بکند، یا شاید شایسته است بکند. هر کس به فراخور امکانات خویش.

از داریوش هم جز این انتظار نمی‌رود. او که شاملو را موسیقیایی می‌کند، او که می‌خواند «یاران منشینید خموش، ایران در سایه دار است» روا نیست در سرنوشت‌سازترین روزهای تاریخ کشورمان خاموش بماند و جز نوستالژی در سفره «ضیافت‌های عاشق» سرو نکند.

از داریوش و فرامرز اصلانی آن سوتر می‌رویم و گریز کلی‌گویانه‌ای و اشاره‌هایی به نکته‌هایی چند.

گفتم هر کس بنا به فراخور حال خویش. کنسرت‌های این گونه بزرگ درآمدهای بزرگ دارند. درآمد به کنار، هفته‌ای یک شب در شهرهای بزرگ جهان، هزاران تن به دیدار این کنسرت‌ها می‌روند. جدا از آنها هزاران هزار دیگر در شبکه‌های اجتماعی مجازی، در فیس‌بوک و یوتیوب صحنه‌های کنسرت‌ها را سر سفره‌های بی‌خوابی‌شان قسمت می‌کنند. و در این نیروی بالقوه‌ای پنهان است که بر هیچ کس پوشیده نیست. در مصر وقتی شاهراه اینترنت را به آب باریکه‌ای تبدیل کردند و حلقه تماس را تنگ، جوانان با استفاده از تلفن خود را به اینترنت دیگر نقاط وصل و ارتباط برقرار کردند. چه می‌شود که از بین این چند صد خواننده ریز و درشت چندتاشان، یکی‌شان کنسرتی به نفع مردم ایران، به نفع هنرمندان دربند نمی‌دهد؟ چه می‌شود که درآمد یکی، تنها یکی از این کنسرت‌ها به کمپین جهانی دفاع از حقوق زندانیان سیاسی، به کمک در ایجاد ارتباط اینترنتی در ایران، به تبلیغ و آگاهی دادن به جهان از آن چه در ایران می‌گذرد و به ده‌ها درد دیگر زده نمی‌شود.

شاید من پرتوقعم.

خدا سایه‌ی پینک فلوید و یوتو رو از سر مردم ایران کم نکند…

باران بند آمده بود.

اشک هم خشکید…

Previous
Previous

هوشنگ سیحون

Next
Next

نمی‌خواستم بنویسم