میگفتند وقتی وارد غذاخوری دانشکده می شد جیک از کسی در نمیآمد. قدم هر کجا می گذاشت سکوت حکم می راند.
ابهتش چنین بود.
با چنین تصویری سالها پیشبه دیدنش رفتم. در اتاقی در لانزدل نشستیم و گپ زدیم. حاصلش گفتوگویی بود که آن سالها چاپ شد.
فضای مجازی پر است از خبر درگذشتش و پیامها و عکسهایی از آرامگاه بزرگانی که به قول خودش «گور به گورشان کرده بود»… و کارنامهی اسطورهایاش.
پس، در این مجال و در این چند خط یادی از تجربهام با او بس، آن گونه که من میشناختمش.
مهندس هوشنگ سیحون.
اولین باری که او را دیدم تحت تاثیر شنیدهها با این که باکم از کس نبود و در جوانی بیدی نبودم که از هیچ باد بترسم، محتاطانه رفتار کردم. شاگردانه. مبادا استاد برنجد و گوشم را بگیرد. از همان دقایق اول با هم اخت گرفتیم. استاد اصلا ترسناک نبود. مهربان بود. رک و بی محابا سخن میگفت. شوخ طبع بود اما شوخی نداشت. حرفش را میزد. مراعات نمیکرد. باج نمیداد. سیاست به خرج نمیداد، پرت و پلا اگر میگفتی، تو ذوقت میزد.
بعد از آن گفتگو هرجا مرا میدید محبتم میکرد.
توجهی که به من می کرد از یک سو خرسندم میکرد و از سوی دیگرم شرمنده. در خلوت خرسند بودم که بی شک کاری کردهام در خور، که بزرگی چون او کمینهای چون من را قابل میداند و در ضمن شرمسار که استاد پیر نباید شاگرد جوان را ارج دهد چنین.
بارها گفته بود : «آقا نمیدونی من شما رو چقدر دوست دارم» من هم دوستش داشتم. زیاد.
اما با من چپ افتاد.
شاکی بود. روزی گریبانم گرفت که «آقا تو چهکار به این جوان پهلوی داری و گفتههایی گفت که شگفت زدهام کرد. اگر به سنم میخورد، اگر به سنش میخورد، اگر شاگردش بودم، احتمالا سیلی ای به گوشم مینواخت، یا صفرم می داد. اما روزگار ورق خورده بود. نه من شاگرد بودم نه او اوستاد. من روزنامهنگار بودم و او … او پدیدهای بود بی همتا اما تبعیدی، اما سالخورده، اما مهجور… پس نوشتم، بی آن که نامشبرم. اما او می دانست، با احترام اما سخت نوشتم. دو سه ملاقاتِ بعد کنایهام زد نکوهش بار.
و انگار فراموش کرد. عجیب بود. اما فراموش کرد، بخشید شاید و باز میگفت دوستت دارم و دوست داشتم که دوستم داشت. هیچ وقت نپرسیدم که استاد چه شد؟ خشمت فروکشکرد؟ یادت رفت؟
دو سه سال پیش بیبیسی یاد سیحون و شاگرد خلفش حسین جان امانت (که دوستش میدارم) کرد. افتخار همکاری در مستندی که امین ضرغام ساخت سهم من شد. چند روزی همراه نازنین یاسمن، دوربین کشان با امانت و سیحون بودیم. آنجا بود که گفت من (یادم نیست چندتا) شاعر بزرگ ایران را گور به گور کردم. برای طراحی آرامگاهشان مقبرهشان را شکافت و آن سو تر خوابشان کرد.
پاتوقش پارک رویال بود. «هول فودز».
می گفت آنجا را دوست دارد چون مردم با سگهایشان میآیند. و او پشت پنجره مینشست تماشا میکرد. عاشق سگها بود. دیوانهوار دوستشان می داشت. باران اگر نمیبارید و آفتاب اگر سخاوتمند بود بیرون میآمد و نوازششان میکرد. داستانی هم از کودکیاش و سگش برایم تعریف کرده بود که جزییاتش خاطرم نیست.
هر از گاهی آنجا به دیدارش می رفتم، یا تصادفی به هم برمیخوردیم.
هر بار مچ دستم را میگرفت که بنشین و مهم نبود که چه کار داشتم یا کجا باید میرفتم، حکم میکرد. مینشاندم و گپی کوتاه میزدیم.
خوش رو بود، همیشه میخندید.
همیشه بدون استثنا، بی بروبرگرد با یک سوال آغاز میکرد. پنجه بر مچ دستم می فشرد و میپرسید: «آقا این آخوندها کی میرند؟» جوابم هم همیشه یکسان بود. «استاد اینها رفتنی نیستند، دست کم نه حالاحالاها…»
تا آخرین بار که دیدمش، همین هفتهی پیش.
یکی از این روزها پشت فرمان یادش افتادم و با خود گفتم استاد سالخورده است، و بی شک عمرش کوتاه. این چه جوابیست که من میدهم. در نمایشگاهی دیدمش و گفت دوست دارد نقاشیهایم را ببیند. گیر داد که همینجا و هم اینک. گفتمش استاد جایش نیست، اجازه بدهید میاورم هول فودز، سرِ فرصت. و رفتم و دیدمش و دید و محبتم کرد و تشویق.
و پرسید: «آقا پس این آخوندها کی می روند؟»
آماده بودم.
«استاد نگران نباشید، به زودی رفتنیاند»
«راست میگی؟
«بله استاد، رفتنیاند»
لبخندی زد و خرسند شد. میدانست دروغ میگویم... شاید.
این آخرین باری بود که او را دیدم.
یکشنبه پیشاز آنکه بیاید و باز ببینمش از گالری فرهنگ و هنر به سوی رادیو رفتم.
فردایش آخرین عکسش از آخرین شبی که در این جهان بود را در فیس بوک دیدم. کنارِ در زیر نقاشی من نشسته بود.
عمری طولانی داشت و پر بار. سیحون ۹۳ چهار سالشبود.
پدیدهای بود بیهمتا.
در این جهان، پر افتخار زیست و اثر انگشتش نسلها باقی خواهد ماند.
ایران را دور از باور دوست داشت.
در فضای مجازی خواندم مرگش ضایعه بود.
ضایعه، مرگش در غربت بود، و دور از خاکی که دوستش داشت.
و این که نماند تا ببیند آخوندها میروند…
استاد جایت همیشه خالی.
عجالتا ر-م