نمیخواستم بنویسم، ارزشش را نداشت.
آمدم خانه خسته، لقمهای و … اینترنت.
چشمم افتاد به یکی از این اراذل که زنها چنیناند و چناناند و چه کسی گفته باید فرماندار شوند و زن اله و بله و از این دست خزعبلات و این که این حرفها همه زیر سر بهاییان است.
داغ دلم تازه شد.
نمیخواستم بنویسم، ارزشش را نداشت. چشمم افتاد به این رذل، که فضای مجازی چون حقیقی از رذالتشان پر. همینها که مایهی خنده و تفریح مردم شدهاند. همینها که خندهدار نیستند و بر وجودشان باید گریست. همینها که فکر میکنیم فقط در ایران و سوریه و عراق و سودان پلاساند. همینها که فکر میکنیم دستشان به ما نمیرسد، دور و برمان نیستند. هستند اما با صورتهای دو تیغهی لوشن زده و خوشبو. آرتیست مآب. روش_عن_فکر. طالبان آلامُد، بسیجیان خوش سیما و شیک، داعشان مترقی.
داغ دلم تازه شد.
ماجرا:
بچهی خوبی بود. یا این گونه به نظر میآمد. یا این طور فکر میکردم. خوش سیما، دو تیغه، آراسته.
در دههای دور اندک مدتی پیرامون «پیوند» چرخید. بسان بسیاری که چرخیدند و سکوشان شد و پریدند، و بسیاری دیگر که آمدند و نپاییدند. مدتی پیش ما بود و رفت پی زندگی. بیخبر بودم تا دو سال پیش که رد شد جایی. لبخندی و سلامی.
تا چند شب پیش.
دوستی جدید که خویشش بود سخاوتمندانه دعوت کرد که هم شامی و هم دیداری. ببینیمش پس از سالها و ببیند ما را.
چه خوب.
دو دل بودم اما.
دلم به تنهایی خو کرده است. میگویند «از تنها بلا خیزد». جویای حقیقتم و سفارشم کردهاند از تنها بپرهیزم. کو گوش شنوا.
رفتم.
شب خوبی بود، دیدار تازه کردیم، خوردیم، نوشیدیم، گفتیم، خندیدیم، گوش به موسیقی سپردیم. شب خوبی بود.
وداع گفتیم و رفتیم.
همیشه هنگام خداحافظی به دوستان که میمانند به شوخی میگویم به من چند دقیقه وقت بدهید دست کم به ماشینم برسم بعد پشت سرم حرف بزنید. میدانم میزنند، میدانید میزنند. همیشه. این بار نگفتم و رفتم.
اما بعد پرسیدم و گفتند.
پایم به ماشین که نه، به آسانسور نرسیده، دوست دو تیغهی آرتیست مآب حزاباللهی مسلک شروع کرد. نمیدانم چه شد، تا بودم احترام بود و بوسه بر گونه و آغوش گرم و وعدهی دیدار دگربار. تا رفتم شد الطاف کشدار و اعتبارات سکسی و خلاصه آماج حوالههای گوناگون سیاسی و اجتماعی و اخلاقی و غیره و شگفتآورتر مذهبی. و میان تمام گهرفشانیهای نه چندان مهربار این که: «شما اصلا میدونید این مردکه بهاییه که باهاش رفت و آمد میکنید؟»
واااااااااااااات؟
چه شد؟
این از کجا آمد؟
این عقده سر از کجا باز کرد؟ گیریم عقده بود، الطاف کشدار کفایت میکرد.
نمیدانم خندهدار یا گریهدار نکته این است که در قاموس دوست هنرمند و مدرن مآب و عنتلهکتوال ما، بهایی بودن بدتر از تمام اتهامات و فحاشیهای سیاسی و اخلاقی و اجتماعیست. همه را که گفت و کارگر نشد ما را بهایی کرد که تیرش به هدف بنشیند.
آخرین بار که بهایی بودن به عنوان «اتهام» به من استفاده شد چند سال پیش بود. مغازهای ایرانی و مشتری به صاحب مغازه که این فلان فلان شده -یعنی من- بهاییست و بعد هم الطاف الوان به مادر و خواهر و دیگر بستگانم.
به اتهام عادت دارم. من همان قدر بهایی هستم که مامور موساد، جاسوس وزارت اطلاعات، که جیره و مواجیب گیر سی آی ای و نیم دوجین سازمان دیگر که هر کدام دشمن و ضد آن یکی. در طول بیست و اندی سال کار رسانهای چیزی نبوده که به من نبندند. دروغ چرا؟ گاه آزارم داده، گاه لطمهها زده و گاه دیگر که پوست ضخیمتر شده با لبخندی از کنارشگذشتهام.
من بهایی نیستم اما بهاییان را دوست دارم، همانگونه که یهودیان را، مسیحیان را، زرتشتیان را، همان قدر که مسلمین را و مخلصان بودا را و گاوپرستان را و میمون-خدایان را. خلاصه انسان را، جدا از باورهای روحانی و آسمانی.
انسان را در ترازوی رفتار و کُنِش باید سنجید نه بر اساس مقصد نیایش در خلوت. خلافش همان میشود که بود، همین میشود که هست و بدتر: آن چه خواهد شد. میشود کشتاری که زیر نام کلیسا کردند، زیر نام جهاد، زیر لوای «حق»، بر «باطل» کردند، زیر پرچم صلیب شکسته بر یهودیان کردند. میشود این که با انگشت نشان میدادند «منافق» و میکشتند، میگویند «کافر» و میکشند، میگویند «تروریست» و میکشند… و میکشند و میکشند.
در اینترنت دنبال بسیجی دهنگشاد و مداح هفتتیر کش و آخوند مرتجع و خرافهپرداز نگردید. بیایید با من به میهمانی برویم. مدل دو تیغهاش اینجا فراوان است. بیفاسترگانوف روسی میخوریم، شراب بوردو فرانسوی مینوشیم، موزیک ایتالیایی گوش میکنیم. دستآوردهای هنریمان را نشان میدهیم، خیلی رقیق، ظریف، لایت از دیگر هنرمندان شِکوِه میکنیم و بعد یکیمان که رفت دیوِ درون بُرون میزند، عقده سر باز میکند و چرک و خونابهی متعفن مغز از دهان تراوش میکند.
عجالتا ر-م