ابتدا نکاتی چند در رابطه با مطلب هفته گذشته: پنجشنبه شب گذشته پس از برنامه «فریادی در سکوت» ماجرایی با برخی دست اندرکاران این برنامه پیش آمد که متاسفانه عدهای نوشتهی هفته پیش مرا در واکنش به آن تعبیر کردند. یک تکه آسمان آبی هفته پیش روز سهشنبه قلمی شده بود. روزنامه چهارشنبه بسته میشود و پنجشنبه پیش از ظهر به چاپخانه فرستاده میشود.
پیامد چاپ و پخش مطلب هر کسی از ظن خود یا یار شد یا هر واژهای که در ذهن خلاف یار مییابید. واکنشها دوگانه بود. برخی مطالب نگاشته شده را حرف حساب، تکرار درد دل خود و بازتاب نگفتههاشان یافتند و برخی دیگر آن را سیاه کردن دو صفحه از روزنامه با ایرادگیری.
در این بین نامهای بود پُرانتقاد از نوشته و شخص من که در همین شماره از روزنامه آمده. در این نامه جملهای آمده بود از این قرار: «از آزادیهای اینجا [باید] استفاده کرده و صدای [مردم ایران] را به گوش جهانیان برسانیم.» و این عملا همان نکتهای بود که من بیان کرده بودم. مطلب هفتهی پیش دو هدف داشت که مجبورم هر دو را بار دیگر برای عزیزانی که تند خواندند تکرار کنم. نکته اول همان است که فرستنده نامه برای خودم به عنوان ایراد نوشته: بازتاب و رساندن صدای مردم ایران به گوش جهانیان. سوال من این بود که پس از ده شب به واقع استثنایی، چگونه این صدا که در سکوت بلند است قرار است به گوش جهانیان برسد. انتقاد و روی قلم متوجه نفس سکوت بود در جایی که میتوان آزاد سخن گفت، هنگامی که در وطن که لب میدوزند و نمیتوان دم زد، فریاد مردم بالاست. در ایران امروز، همین دم که این واژگان خسته را میخوانید، جوانان را کتک میزدند تا سکوت کنند. جوانان جان میدهند که سکوت را بشکنند. معادله را خود حل کنید. من نگفتم کسی فریاد بکشد. به سکوت هم میشود شکل داد. سکوت را هم میشود به حرکت آورد. میشود همان شمع را برداشت و آرام در خیابان راه رفت، میشود از شمع شکوه ساخت. میشود پیاد راه افتاد و پل لاینزگیت را شمع آجین کرد. میشود دست زد. میشود همان سرود را هزاران نفر زیر لب آرام آرام زمزمه کنند و راه روند. میشود رمانتیکوار مبارزه کرد. انتقاد به ادامهی سکوت، دعوت به هرج و مرج نیست.
نکتهی دوم: بخش دیگر مطلب در رابطه با چهار برنامه در یک روز به مناسبت ۱۸ تیر بود. این هجدهم تیری که گذشت، سالگرد مهمی بود، سالهای پیش مومنتوم نبود، کسی نمیآمد. خیلیها میترسیدند، خیلیها اهمیت نمیدادند. این بار کسی نمیترسید، همه اهمیت میدادند. این بار فرق داشت. روا بود، و مردم ما در داخل و خارج سزاوار بودند و بدهکار آنانی بودیم که جانشان را گرفتند، که نیروهای جوان و دانشجو و بزرگ و کوچکمان دست در دست هم بگذاریم و برنامهای فراخور ترتیب دهیم. به جایش دوازدهونیم بعدازظهر دایرهای در دانشگاه سایمون فریزر بر پا شد به وسعت ۳۴ نفر. یو بی سی
با سه ساعت تاخیر شنیدم چهل پنجاه نفری بودند. شش بعدازظهر دویست سیصد نفر به کوشش برخی از فعالین سیاسی و اجتماعی چپ و راست و میانه روبروی آرت گالری شعار سر دادند و گروهی بزرگتر از چهرههای اینک دیرآشنا در خموشان غروب این بار تاریکتر و بیشمع در دورافتادهترین و بی آدمترین بخش داون تاون کنار دریا و پنهان از خدا، فریاد سکوت سر دادند.
ببخشید اگر دلم به درد آمد...
بعضیها به من خرده گرفتند که تند مینویسی. مگر واقعیت را جور دیگر هم میشود نوشت. مگر میشود واقعیت را شکرمال کرد، قندابش زد. مگر ویدیوهایی که از تلفنهای جوانان ایران صادر شد کند بود که حالا قلم من تند است. مگر چهره کریه مرگ که از پشت بام فرو میآمد بزک شده بود. مگر دشنه ـدرـ دستان را ندیدیم که پهلو دریدند. مگر خونی که از دهانش -که دیگر «ندا» سر نخواهد داد-ریخت بر سنگفرش سرد خشونت بیرنگ بود. مگر جور دیگری هم میشود نوشت هنگامی که شاهد هرزرَوی هستی.
چشم، سعی میکنم.
در نوشتن این مطلب تلاش می کنم سر هر واژه بایستم و نه دو بار، سه بار فکر کنم. به سفارش دوستی نازنین تلاش میکنم زبان مهربان باشد و لحن پدرانه! شاید بتوانم، شاید نتوانم، ببینیم چه می شود. آن چه مسلم است این است که باور دارم بخش بزرگی از حرفهایم نباید گفتن داشته باشد. فکر می کردم بر همگان اگر نه، دست کم بر نسل جوان، نسل کانادادیده و ونکوور بزرگ شده و دانش آموخته، بر «دانشجو» معلوم باشد. حیف و افسوس که نیست و در این روزهای پر کار و شب های بی خواب، در این برههی خون و خاک، در این واحه که امید، واپسین دست مایهی زندگی است برای حفظ ته مانده آبروی انسانی، در این بزنگاه پر تردید تاریخ، وقت، فکر و قلم صرف آموختن ابتدایی ترین درس آزادی به آزادی خواهان شود.
چوب دو سر طلا شنیده اید، این چوب اگر شانزده سر هم داشت همه را طلا می گرفتند و می گرفتند سوی ما. اگر نیاییم، از مردم دوریم، کارمان را بلد نیستیم، اهمیت نمیدهیم، روزینامهایم، خرده میگیرند بیخیالیم. وقتی میآییم، وقتی شبانهروزی رادیو، تلویزیون، و وب سایت و روزنامه، شب و روز خود و هر که تنش به ما میخورد و از سر گذرمان میگذرد را وقف پوشش دادن به جنبش و پشتیبانی از حرکتهای مردمی میکنیم، جلودارمان میشوند و صد انگ تازهمان میزنند.
در طول بیش از دو دهه فعالیت شبانه روزی رسانهای فکر می کردم دیگر چیزی شگفتزدهام نکند. فکر می کردم چیزی نیست که ندیده و حرفی نیست که نشنیده باشم.
زهی خیال خلاف.
ماجرا:
ماجرا در واقع در یکی از شبهای آغازین شکل گرفت. پس از پایان برنامهی «فریادی در سکوت» راهی بودم که یکی از دانشجوها زنگ زد که «رامین این یارو کیه همش از همه هر شب فیلم میگیره و دروغکی میگه مال بی بی سیه». گفتم دیدمش، فیلم میگیرد برای ماهوارههای ایرانی میفرستد، چکارش دارید. گفت بچهها گرفتهاندش سر خیابان ایستادهاند تا تکلیف معلوم شود. در جا دور زدم برگشتم دیدم سر چهار راه دو نفری کنار فیلمبردار رنگ پریده ایستادهاند. گفتم چکارش دارید، به کسی چه ربطی دارد برای کجا فیلم میگیرد، زشت است در این مملکت این کارها، رهایش کنید. رهایش کردند.
یکی دو شب بعد، بالای پلهها مشغول کار بودم که یکی از بچهها آمد در گوشم گفت بچهها جمعا تصمیم گرفتهاند غیر خودشان کسی روی پلهها نایستد. گفتم چشم و راهی شدم.
شب بعد شش دانگ حواسم به کارم بود که دستی بازوی نحیفم را گرفت و گرمای نفسی روی گوشم حس کردم که زیر لب و آهسته گفت: «آقای مهجوری اگر کارتان تمام شده شما هم بفرمایید مثل بقیه بنشینید.» وقت نداشتم بگویم مگر عروسیست و مگر من میهمانم که دعوت به نشستنم میکنی. به جایش با تمام احترامی که در آن تاریکی و زیر نور شمع میتوانستم بیابم گفتم لطفا شما به کار خودتان برسید و اجازه بدهید من هم کارم را انجام بدهم. اصرار کرد. تکرار کردم. تاریک بود دوربین را ندید، تاریک بود شاید ریش سفیدم را ندید، انگشت اشاره را بر بینی راست کرد و در گوشم بلند گفت هییییییییش. پس از اتمام برنامه و اعتراض جدی من، روی پلههای آرت گالری جلسه اضطراری گذاشتند، نماینده فرستادند و توضیح که «سرمان شلوغ بود، یار کم داشتیم، این جوان ناوارد بود و سرخود کرد، شما ببخشید».
شب دوم از دور دوم سکوت، بار سوم بود که گیر دادند: این بار به یکی از فیلمبردارهامان، که از چهرهها نگیر. و باز اعتراض و باز گفتگو و باز عذرخواهی و این بار پس گرفتن عدرخواهی و رو در رو ایستادن، و مودبانه و محترمانه در دهان رسانه می زنیم و ما خودمان رسانه تعیین میکنیم و...
مساله مسلما شخصی نبود، تحقیقات بعدی نشان داد با هادی ابراهیمی از شهروند هم برخورد محترمانهای شده بود که از این خط جلوتر نیا، فیلمبردار سی بی سی هم امر و نهی شده بود که نرو و نیا. پیشتر هم که آقایان علیه سی تی وی تومار تهیه می کردند که چرا درگیریهای یکشنبه اول را نشان داده. انگار سی تی وی هم ایرانیست و باید آبروداری کند. من نمی فهمم فریادی در سکوت برای ایران است یا فریادی در ضدیت با رسانهها.
تجربه نشان داده با مسایل نادرست، باید بی وقفه و جدی برخورد کرد. واکنش سریع، صریح و محکم به کنشهایی که به طور اصولی اشتباهند درست ترین و تنها راه اصلاح است. اشتباه من این بود که پس از اولین برخورد نادرست واکنش نشان ندادم. بار اول را به حساب جوانی گذاشته و زیرسبیلی در کردم. بار دوم جدی اما خصوصی برخورد کردم. عذرخواهی رسمی کردند و باز هم گذشتم. گفتم کار بزرگی میکنند، استرسشان بالاست، حواسشان نیست، بلد نیستند، از خودماناند، برای ایران دل میسوزانند، من پا به سن گذاشتهام، باز هم بی خیال. بار سوم هم باز توضیح دادم و کار با یک عذرخواهی دیگر تمام شد. راهی شدم که پس از یک روز طولانی و پس از پوشش دادن به سه تظاهرات در یک روز برگردم دفتر و مشتاقانه شب کاریام را شروع کنم، که یکیشان پیام آمد و صدا کرد و گفت من نه تنها عذرخواهی شخصیام را پس میگیرم، از طرف جمع هم اعلام میکنم که عذرخواهی نمیکنیم و... عملا یعنی همین که هست. پیامدش بحثی بین این قلم و جوانان ترتیب دهندهی شب های سکوت در گرفت که سکوت شبانه را با چند دسیبل اضافه درید و خیلی زود مشتاقان دور و بر را هم گیرا شد و کمی پیش از نیمه شب پنجشنبه بی نتیجهی خاصی با تعارفات و شیرینگوییهای معمول پایان گرفت.
از این داستان به هیچ عنوان نمیشود گذشت. فرد فرد ما در این کشور تابع یک قانون هستیم و در چارچوب اختیارات و آزادی هایی که منشور حقوق و آزادیهای کانادا برای یکایک شهروندان این دیار تامین کرده عمل میکنیم. آزادی رسانهها یکی از مهمترین ارکان این منشور و از موازین بینالمللی همان حقوق بشری ست که برایش فریاد میزنیم یا در این مورد خاص از برایش سکوت میکنیم. هر گونه اعمال نفوذ، سنگاندازی یا دخالت در امر خبررسانی و در کار روزنامه نگاران، و دیگر اعضای رسانهها در کشوری که ما زندگی میکنیم خلاف قانون است.
«دانشجو» ی ایرانی در ونکوور کانادا به روزنامهنگار در این کشور میگوید ما اینجا (در این مراسم) قانون خودمان را داریم، و از شما انتظار داریم همان گونه که در سالن سینما بلند نمیشوید داد بزنید اینجا هم قانون ما را رعایت کنید و مدلی که ما می گوییم عکس و فیلم بگیرید.
اولا و در این بین شما اگر ربط بین عکاسی و فیلمبرداری از تجمع و تظاهرات و فریاد کشیدن مثل دیوانهها در سالن سینما دریافتید، ما را هم روشن کنید.
بعدش هم: اکس-کیوز-می؟ کام اگین؟
من باورم نمیشود این رفتار از این جوانها سر بزند. من باورم نمیشود اینها را دانشجو بگوید. میخواهم بدانم در این دانشگاههای اینجا چه یاد جوانهای ما میدهند. پدرانه باید بروم معلم و استاد اینها را ببینم. اینها گناهی ندارند، باید رفت کتابهای درسیشان را نگاه کرد!
این جوانهای نازنین چطور الفبای آزادی را ندانسته میخواهند جمله بسازند و کتاب آینده را بنویسند. اگر آزادیخواهان ما این گونهاند، من را در حال به خاک بسپارید آینده را نبینم. من از این آینده نگرانم. دانشجوها در ایران از اتاق خوابگاهشان به پایین پرت میشوند، در خیابان رودرروی بسیجی تا سرحد مرگ کتک میخورند، در زندان شکنجه میشوند، جان میدهند که یک ذره، یک ریزه آزادی بگیرند... آن وقت دانشجوها در ونکوور به خود اجازه میدهند برای روزنامه و رادیو و تلویزیون یک جا تعیین تکلیف کنند که چی بگیر و چی نگیر. به خود اجازه میدهند که در صحبت با رسانه از واژههایی چون «نمیتوانید» و «اجازه نمیدهیم» استفاده کنند. این اجازه دادن و ندادنها کم از منش و کنش وزارت ارشاد و اطلاعات ندارد. و این همان کنش و منشیست که دانشجو در مبارزه با آن جان به کف به خیابان میآید.
بهانه، برهان و دلیل دوستان دانشجو و یاران جوان غیر دانشجو در پاسخ به اعتراض ما به گیرهای مدامشان این است که مردم دوست ندارند از چهرهشان عکس و فیلم گرفته شود و فیلمبرداری شما باعث میشود عدهای نیایند و تعداد شرکتکنندگان ما کم میشود.
یادش گرامی که گفت:
«من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم
پیچید.
سرتاسر وجود مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطرهای به تفتگی خورشید
جوشید از دو چشمم
از تلخی تمامی دریاها
در اشک ناتوانی خود
ساغری زدم.
اینجا دو مساله است: یکی توهم برگزارکنندگان این برنامهها در رابطه با نقش خود و نادانیشان در مورد نقش رسانهها؛ و دیگر کمدی کلاسیکال بودن ادعای عجیب و مضحک «مردم دوست ندارند از چهرهشان عکس و فیلم گرفته شود».
برگزارکنندگان برنامههای تجمع و تحصن و تظاهرات و غیره، نه قرار است توی دهن دولت بزنند، نه قرار است دولت تعیین کنند (صحبت موسوی و احمدی نیست، اگر نمیدانید اشاره به کیست، از بزرگترها بپرسید) و نه قرار است فرمول و مدل و محدوده و شکل تهیه گزارش و بازتاب رسانهای را معلوم کنند. به جای این خودباوری و پیش از آن که گروه به گروهک و فرقه تبدیل شود باید کمی شنوای حرف مردم و همیار آنانی شوند که دست دوستی و یاری سوشان دراز کردهاند. یادشان باشد که اگر عکاس و گزارشگر رادیو، روزنامه، تلویزیون، اگر رسانهها نیایند و کارشان را بی مداخله و مزاحمت شما انجام ندهند، چه کسی از این شبها باخبر میشود. شهر، کشور، جهان چگونه باخبر شود شما و ما و ایشان روبروی آرت گالری یا ته داونتاون کنار آب و پنهان بین دو ساختمان، پنهان از هر رهگذر در تاریکی چه کردهایم؟ اگر کسی خبردار نشود فایدهی جمع شدن چیست. اگر قرار است کسی باخبرنشود خوب بیایید خانهی ما جمع شوید. مگر خودتان، تکتکتان هر روز نمیبینید و روی فیس بوک روزی صدبار برای هم پست نمیکنید ویدیوهای مات و رنگ و رو پریدهای که با دست لرزان از وحشت با تلفن جیبی گرفته شده. چه طور به خود اجازه میدهید به ما بگویید بگیر یا نگیر؟
و اما کمدی دردآور، داییجان ناپلیونی و مالیخولیایی فتوفوبیا. من نمیدانم بخندم یا بگریم. سی سال پیش در روزی آفتابی اما سرد در خیابان مزونوف مونتریال تظاهراتی برپا بود. عدهای پاکت به سر کشیده بودند و عدهای دیگر هم با شال گردنهای ۲ متری چهره پوشانده بودند. آن زمان عکاسی ماهوارهای، فیلمبرداری با خودکار و تلفن و تکمه پیرهن و دستهی عینک و عصا نبود. با این حال هر که میخواست شناخته نشود، رخساره پنهان میکرد. امروز که میشود از مدار زمین از خال صورت فردی بین صدهزار جمعیت عکس نما درشت گرفت، امروز که هر کودکی (یا جاسوسی) میتواند با چند ده دلار دوربین مخفی اندازه نخود بخرد، امروز که هر تلفن جیبی دوربین عکاسی و فیلمبرداریست، خندهدار نیست کسی بیاید وسط تظاهرات و فکر کند عکسش برداشته نمیشود. از این گذشته چگونه است که در ساحل امن ونکوور شمع به دست در تاریکی به پشتیبانی از مردمی مینشینیم که با صورت باز در روشنایی رو در روی پلیدترین و درندهترین جانور میایستند. آنها نمیترسند، شما از چه میترسید؟
پیشتر گفتهام باز هم میگویم. اگر میترسید، اگر عازم ایران هستید، اگر رفتوآمدتان زیاد است و نگرانید دو راه بیشتر نیست: یا رو بربندید، نقاب بزنید، پاکت بر سر بکشید، با شال رخساره بپوشانید... یا نیایید. این شترسواری، در این زمان دولا دولا ممکن نیست. جان عزیز است. نقاب زدن غیر قانونی نیست، نقاب زدن ایراد ندارد، کسر شان نیست، نزدن و جلوی عکاس و فیلمبردار را گرفتن ، هست. گیریم عکاس و فیلمبردار ایرانی نکرد با باقی چه میکنید. من عکاس کانادایی در این شبها ندیدم، اما وب سایتی دیدم از یک عکاس کانادایی با عکسهای شش درچهار و دست جمعی از فریادزنان سکوت. این عکسها این فیلمها از این برنامهها چه بخواهید، چه نخواهید، چه ما یا یکی کنار ما بگیرد یا نگیرد، همه جا میرود و از همهجا سردرمیآورد. ونکوور سان و بی بی سی هر دو عکسهایی از چهرههای مردم روی پلکان آرت گالری را چاپ کردند. جلوی آنها را هم میخواهید بگیرید، به بی بی سی هم میخواهید بگویید 'اینجا سینما نیست بیای داد بکشیها». به ونکوور سان هم میخواهید بگویید «از چهرهها نگیر مردم ناراحت میشن نمیان»؟ یک کم فکر کنید. این روزها «عکس نگیرید» بیشتر به شوخی شبیه است تا جدی. ما هم تا کسی دست روی بازویمان نگذاشته بود و هییییییشمان نکرده بود، شوخی می گرفتیم، اما مثل این که شوخی شوخی جدی شد. دوستانه و دوستدارانه میگویمتان، ما به هیچ عنوان شوخی نداریم و زیر هیچ شرایطی هیچ گونه محدودیت و دخالت در کار مطبوعات را برنمیتابیم. در مورد دو دو تا چهارتای آزادی مطبوعات و ضمانت آن در منشور حقوق و آزادیهای فردی کانادا بیش از این نمیتوان گفت.
پایان:
ما از پیش از انتخابات شروع کردیم. در برنامهی رادیو شبانه تلاش کردیم ونکوور را که به ظاهر در بیتفاوتی سالیان مکثی بیپایان داشت بیدار کنیم. با آمدن مردم به خیابانها در ایران و شکست سکوت سی ساله، زندگی تکتکمان در هر گوشه جهان که بودیم شکل دیگری به خود گرفت. با دیدن جوانان که فریاد آزادیخواهیشان با چماق و دشنه و گلوله در گلو ساکت میشد خواب با چشممان بیگانه شد و اشک آشنا. نگاهمان در نگاه بیجان ندا گره خورد، پای مانیتورها نشستیم و اشکمان خون شد بیرنگ.
ناتوان و درمانده و دور از حادثه برآشفتیم که چه باید کرد. هر که به سهم خود تلاش کرد کاری بکند هرچند نه کارستان. ما هم نه تافتهی جدابافته بودیم نه مستثنی از قاعده. تنها در انجام وظیفه کوشیدیم. روزنامه، رادیو، تلویزیون و وبسایت پیوند دربست به بازتاب لحظه به لحظه جنبش پرداخت.
با شروع حرکت در ونکوور، تمام برنامهها تحت پوشش خبری پیوند قرار گرفت. با آغاز برنامهی «فریادی در سکوت برای ایران» از ابتدا کنارشان بودیم و با چاپ پوستر در پیوند با تهیه و پخش گزارش کامل تلویزیونی، با دعوت برگزارکنندگان و گفتگو با آنان در برنامهی زنده رادیویی، با پخش اطلاعیه و دعوت مردم از طریق سایت پیوند، ای میل، تلفن، فیس بوک و نیز بهرهگیری از شبکه گستردهی دوستان و اعضای اینترنتی پیوند تلاش کردیم از این حرکت پشتیبانی کنیم و کردیم. در مقاطع مختلف بارها کمی و کاستیهای را بی بزرگنمایی به جوانان گوشزد کردیم تا برنامه بهتر و بهتر برگزار شود. و تا آنجا که در توانمان بود کوشیدیم از شر در امانشان نگاه داریم.
پس از پایان ده شب، و پس از برنامهی بسیار خوب و موثر زنجیر انسانی و پس از شنیدن نظرات مردم، انتظار میرفت حرکتی والاتر صورت گیرد. بازگشت به سکوت هفتهای یکبار در عین این که موجب آرامش و تسکین بسیاری بود، بغض خیلیها را هم در گلو شکست. وظیفه انسانی، اجتماعی و حرفهای حکم میکرد انتقاد شود که شد.
جدا از حق و حقوقی که قانون در اختیارم گذاشته و جدا از این که حاضر به گرو گذاشتن و قربانی کردن ارزشها و مرامهای کاریام نیستم، من این جوانها را -آنها که خیلی جوانند مثل فرزند و بزرگترهاشان را بسان خواهر و برادر دوست دارم. نیکخواهانه چه به صورت فردی از افراد این جامعه و چه به عنوان مسوول یک رسانه با تمامی امکاناتی که در اختیار دارم همواره پشتیبان حرکتهای پیشرو و مثبت بوده و خواهم بود. جوانان درس خواندهی ما باید تاب انتقاد داشته باشند. پذیرفتن یا نپذیرفتن آن امریست جداگانه. میشود انتقاد را شنید اما قبول نکرد. انتخاب با آنان است. آن چه مهم است این است که بدانند قصد انکار آنان نیست، نیت آزردن آنان نیست. هدف ساختن است و بهین ساختن.
میدانم اتحاد امکانپذیر نیست. میدانم اتحاد میتواند خطرناک باشد همانگونه که سی سال پیش گول خوردیم و همه اتحاد کردند و اتحاد کمکم «وحدت کلمه» شد و وحدت کلمه ولایت مطلقه فقیه. من نمیگویم اتحاد کنید. آن چه اینک نیاز ماست مخرج مشترک است. میتوان با هم در نه بخش مخالف بود اما یک مخرج مشترک داشت و معادله چند مجهولی نبودمان را با مخرج مشترک حل کرد. میتوان به تفاوتها، به اختلاف سلیقهها و نظرها احترام گذاشت، میتوان آن چه موجب تفرقه است را به کناری نهاد و مخرج مشترک را ستون کرد. مخرج مشترک ما حمایت از خواستهای اکثریت مردم ایران است، مخرج مشترک ما دفاع بی قید و شرط از احقاق حقوق بشر است، که آزادیهای فردی، اجتماعی، مذهب، و مطبوعات را در بطن دارد. مخرج مشترکمان تلاش در آزاد ساختن زندانیان سیاسیست، در لغو بازداشتهای بی قانون، در لغو شکنجه. چه دانشجو باشیم، چه روزنامهنگار، چه فعال اجتماعی، چه سیاسی، چه چپ، چه راست، همه در این خواستها همصداییم.
دیگر زمان «منم» «منم» نیست. زمان ما و ما و ماست.
و یادمان باشد «ما برای وصل کردن آمدیم....
عجالتا ر ـ م