بی امان می بارد امروز.
باز آن قدر ننوشته ام که کی بورد قهر است و واژه ها نا آشنا.
آن قدر ننوشته ام که نمی دانم از کجا بنویسم، از چه بنویسم… همه چیز به سرعت اتفاق می افتد. نمی شود به روز بود، وقتی ثانیهها سرشارند.
شنبه با اشک آغازید.
دختر کوچکی با صدای فرشته ها می خواند. یکی از این برنامه های صد من یه غاز به اصطلاح ریالیتی. در اسپانیا. فرشتهها حسودی می کردند. زیر پنجره کوچک ویدیویی، یارم نوشته بود: این دختر کوچک آرزو داشت خوانندهی محبوبش را ببیند. دخترک در عالم خردسالانه اش غرق بود و می خواند. از کنار صحنه خانم آرتتا پاورچین می آید کنارش می ایستد و از نت بعدی با او همخوانی می کند. دختر نگاهش که به او می افتد چشمانش برق می زند و اشک بر چهره کوچکش جاری… فرشتهها سکوتشان می شکند و باران تندتر میبارد.
و من،
که مدتهاست بیحسم و لمس،
بغضم می ترکد.
و دلم،
که دیریست کویریست،
نرم میشود،
و کویر روحم خیس آب، سیراب می شود.
کیفم را بر می دارم، راه می افتم.
باران همچنان می بارد تند.
فرشته را جز چند بار ندیده بودم. تازه آن موقعها که تارک دنیا نبودم و هنوز مرا با انسانها انسی بود.
چرخه زندگی چرخه عجیبیست.
کودک که بودیم دوست و همبازی را در جشن تولدها می دیدیم. کودکیمان پر است از خاطرات کیکهای خوشمزه، بادکنکهای رنگارنگ، هدیه های ریز و درشت در کاغذهای رنگی و روبانهای رنگین تر و بوی شمع و حسرت و انتظار تا زادروز خویش.
جوان که بودیم یار و دوستان را در جشن عشق می دیدم، آن روزها که جدایی نُرم نبود. و کیکهای سه طبقه، و عمو یا دایی پیر که مست میکرد و با این که ترک نبود شور برش می داشت و لزگی می رقصید. و رقص و لباسهای پولک دار پر زرق و برق. و نگاه پر ولع پسران با کتشلوارهای اتو کرده که به تن زار میزد. و دختران جوان و حسرت و انتظار نوبت خویش.
این روزها چشم آشنایان را در یادبود رفتهها میبینیم. لباسهای سیاه… گلهای سپید. چشمان اشکآلود. بغض های فرو داده یا ترکیده. و موسیقی حزنآور. سرتکان دادنها و زمزمهها که ای وای حیف شد رفت. و نگاههای گنگ. و پژواک تنهایی در جمع. و تکرار بی حسرت پرسشی در ذهن: انتظار روز پایان، پایان خویش.
آسمان ونکوور را رازیست با مرگ. هر بار یکیمان رفته باریده.
شنبه هم میبارید، شاید برای فرشته که رفت.
از صبح که بغض داشتم.
مدتهاست بغض دارم.
ایستاده بودم، زمزمهوار پرسیدم پسرش کدام است. که جوانی سویم آمد. گفتند اوست، معرفی شدم. گفت می شناسم، آمدم سلام کنم.
چه باید میگفتم؟ همان حرفهای تکراری؟ در برابر غم لال می شوم. گفتم امیدوارم قوی باشی…
بچههای اینجا بزرگشده، فرهنگ شادی و غم ما و تعارفات را خوب نمیدانند. از بچهها بپرسی حلوا چیست، بِر و بِر نگاهت میکنند. قدبلند و آراسته به قهوه تعارفم کرد. سری به تشکر خم کردm، گفت: «از حلوای مادرم بخورید».
از پشت بغض صدایی به زحمت از گلویم بیرون آمد که حتما می خورم.
باران تیز میبارد، صدای فرشتهوار دخترک خردسال در گوشم میپیچد، جانم را جلا میدهد. دهانم مزه حلوا میدهد. تلخی وجودم را شیرین می کند. فرشته از پشت ابرها لبخند می زند...
کاش پیش از یادبود بعدی یک تولد، یک عروسی در راه باشد.
عجالتا ر-م