آمدم خانه که بنویسم. برق نبود.
همان روز توفانی.
و چه خوب که نبود. میگویند شب نباید عصبانی خوابید. میگویم عصبانی نباید نوشت.
باد میامد خشمگین. کف خیابانها پر از شاخ و برگ. این ور آن ور درختی کمرشکسته. چراغ ها از کارافتاده، چهارراهها شلوغ و سردرگم.
خوشا با خود نشستن.
بهترین روز که گوشهی کافه خلوت کنی، با کتابی، یا جدولی، یا انگشت به تبلت بکشی، طرحی، تصویری شاید.
راندم تا جای همیشگی.
انسان بندهی عادت است. به آنجا عادت کردهام. قهوهاش را دوست دارم. روزنامه هم همیشه هست. پروونس، نشنال پست، سان، یکی نباشد آن یکی هست. بی جدول نمیمانی. روزها میروم گاه صبح گاه بعدازظهر، گاه دوستان را میبینم، گاه با خود خلوت میکنم، گاه به گاه هم به خلوتم تجاوزی میشود ناچیز که ملالی نیست.
بد ساعتی بود. خیلیها از باد و باران به امان آمده بودند.
همیشگیها بودند. مرد فلسطینی که رگهای از سیناترا دارد و گهگاه که خانمی زیبا میبیند یا محبتش به ما گل میکند میزند زیر آواز. پیرمرد بریتانیایی شسته رُفته که همیشه مودبانه گود مورنینگ میگوید، گروه مردهای ایرانی: قالی-به-سر بنتلی سوار، شورتپوش پورشه سوار. کیم که گوشی به گوش میگذارد و زیر آفتاب کاموا میبافد.
و مثل همیشه گروهی از همخاکان.
همزادگاهان متفاوتاند.
خانمی که جایی روی گوگل مپ اشتباه پیچیده و پیادهروی دهکده را با رودیو درایو یا شانزهلیزه در هم آمیخته. آقایی که با همه دوست است و با من قهر. این قدر از من بدش میاید که عاشقش شدهام. تلاش بیش از حدش برای چشم در چشم نشدن و اگر شد ایگنور کردن قابل ستایش است. گروه خانمهای بیکاری که … این یکی بماند، به اندازه کافی با این نوشته دشمن میتراشم، از وقتی آن یکی قهوه فروشیِ چیشتان پیشتان فرانسوی باز شده دیگر نمیآیند.
تک تک ناآشنا هم هستند. گروههای شاید تازه وارد.
پاتوق من گِرد است، دایره وار. وای فای ندارد. فلسفه صاحبان این است که مردم با هم حرف بزنند. واژهی کلیدی «حرف» است، نه داد، نه جیغ، نه فریاد.
گوشهای نشستم. بساطم را چیدم. آی پد، خودکار و جدول بکر دست نخورده. لب به قهوهی داغ آلودم. نشئهگیاش در جانم ندویده بود که صدای آشنا شنیدم. صدای آشنا که نه، زبان آشنا: فارسی که شکر است، گوش نواز است وقتی شعر میخوانی.
گوش نواز نبود اما.
گوش خراش بود. یک مرد جوان، یک مرد میانسال، سه بانو از دو سه نسل متفاوت و یک کودک. کودک که نه. جانوری ننر. لوس، بیمزه.
باید تلاش کنم افسار واژهها را سخت بکشم، مهارشان کنم، مویی بیش فاصله نیست مرزِ ادبیات و بیادبی.
حوصلهی تصویرنگاری واژهای هم ندارم. یک کلام قهوهخانه را گذاشته بودند روی سرشان. در دورترین نقطهی ممکن به من نشسته بودند و نمیدیدمشان. اما صداشان، صداشان. بلند بلند داد میزدند، دسته جمعی قهقهه میزدند، انگار نه انگار که بین مردماند. یک میهمانی کاملا خصوصی در یک مکان کاملا عمومی. ما که بچه بودیم نشنیدیم اما عربدهها و قهقهههای مستانهی لاتهای کافهها هم به این بلندی نبود. یک چیزی مینویسم یک چیزی میخوانید. در توصیفش ناتوانم.
البته آموزنده بود: از مسایل خصوصی زندگیشان گرفته تا دغدغههای آبکی روزگارشان همه را با من و دو دوجین مشتری بخت برگشته که زبانشان را نمیفهمیدند سهیم شدند. سفرای ایران با فرهنگ ۲۵۰۰ ساله هستند آخِر. همانهایی که فَروَهَر به گردن میاویزند و در میهمانیهاشان یا دوتا دوتا که به هم میرسند زیر و روی هر چه ایرانی ست میگویند و با ایرانی رفت و آمد نمیکنند و خود را پرشیاَن مینامند و نوادگان سایروس دِ گِرِیت هستند و آزادی یهودیان توسط کورش را به رخشان میکشند و اولین منشور حقوق بشر را روی سر حلوا حلوا میکنند و به فضانوردِ پولدار یا پولدارِ فضانورد مینازند و میگردند ببینند چه کسی کجا چه کاری کرده اینها پزش را بدهند و فخرش را بفروشند و بر بیمایهگی خود مرهم و سرپوش بگذارند و زاده و پرورده و دست آموختهی «نظام»اند و به هر چه نظام است اخ و تف میافکنند.
دو بار از جایم بلند شدم گِردی باریستاها را دور زدم و سعی کردم در حالی که زیرلب ادبیات نغزی را میجویدم چپچپانه نگاهشان کنم شاید عبرت گیرند. زهی خیال خلاف. گذشت آن روزگاری که نگاه چپ کارساز بود. گذشت روزگاری که مو یا ریش سفید حرمت داشت، دیگر حکایت گربه دزده و چوب نیست: گذشت روزگاری که قلم-به-دست میدیدند خودشان را جمع میکردند، خودبازنشسته سازی اینها را هم دارد.
کاری نمیشد کرد. ما از جایی آمدیم که آخرِ چنین ماجرایی درگیریِ فیزیکیست. سرِ کمتر از اینها کم در جوانی کتککاری نکردیم و کتک نخوردیم. امروز با یال و کوپال سپید چه میشد کرد.
فرار.
با اعصاب جویده شده بیرون آمدم.
به دنبال لقمهای آرامش روی صندلی خیس در سفرهی باد نشستم. زیر درخت. درختی که کلاغ گاه میآید و شانهام را نشانه میرود و قضای حاجت میکند. قضای حاجت کلاغ بر سر و شانهام شرف داشت به چیدمان همشهریان بر روانم.
چه سادهباورانه. باورنمیکنید صداشان تا بیرون میامد.
تحمل کردم به امیدی که باد صداشان را ببرد. باد بیاید مرا ببرد. درخت و کلاغ و من را با هم ببرد.
چندی بعد بیرون آمدند. هنگام خداحافظی بود. خداحافظیهای ما را دیدهاید؟ دو بعد از نیمه شب، بعد از شش هفت ساعت پارتی و جوک رشتی و ترکی و لریِ وایبری و چند چتول تکیلا و رقصهای غریب با موسیقیِ عجیب و به سُخره کشیدن «جواد» و فاطی و کمی چشم و کمی همچشمی تازه چهل و پنج دقیقهای هم مراسم گودبای و قربان صدقهی دمِ در زیر پنجرهی همسایه داریم.
آمدند بیرون.
دایره زدند دور هم در یک متر و بیست سانتیِ من و مراسم پرشور خداحافظی را در چند سانس به طور کامل برگزار کردند این قدر یک طرف سبیلم را جویدم موقع رفتن کج راه میرفتم.
دیگر نمیشد.
هر چه بادا باد. معدهام از حرص میپیچید، انگار زهر که نه مار قورت دادهام. اگر چیزی نمیگفتم میترکیدم.
مرد جوان در تیررسم بود، اشاره ای کردم، از جا برخواستم و به طرفش رفتم.
انگار یک سر و دو گوش دیده. مات. مبهوت که این گیسبلندِ موسپید دیگر کیست. پیش از آن که دهان باز کنم چشمم به دخترخانمی که همراهش بود افتاد، یکی از همانها که تا دقایقی پیش جیغ میزد و ویغ میزد و خندهی مستانه میکرد و شادِ زندگانی بود و خدا را نه بنده. چشمانش گرد و و نقشی از علامت سوال بر چهرهاش که این دیوانه دیگر کیست. انگار این من بودم که بی ادبانه کافه را روی سر گذاشته بودم، من بودم که بلند بلند داد و قهقهه میزدم، من بودم که شرح عادات روزانه و هفتگی و ماهانه و سفر و بود و نبودم را جار میزدم. با آرامترین تونالیتهی ممکن گفتم آخر جوان درست نیست که در مکانی عمومی این گونه سرسام آور مخل آرامش دیگران میشوید.
دخترخانم پشت چشمی نازک کرد، ملیحانه، با عشوهای دوچندان بازوی جوان را کشید که: فلانی بییییییا برییییم. از آن بیا بریمها که خانمها در ایران از ترس غیرت همسرشان یا لاتیِ چاقوکش مزاحم میگفتند که خدای نکرده کار بالا نگیرد و بزن بزن نشود. یعنی ولش کن این مردک دیوانه را.
من دیوانهام؟ من نزاکت ندارم؟
و جوان نیشخند بر لب با چاشنیِ عاقل اندر سفیه: «خوب آقا تذکر میدادید.»
و من که اگر گروهی به سن و سال شما نیازمندِ تذکر سادهترینِ آداب معاشرت هستند… وای بر من و ما.
رفتند.
چند دقیقهای بعد جوان در ماشینی رد شد و راننده دستی تکان داد و بوقی زد. بوق. که یعنی اِف آف. ما اینیم. بفرمایید.
دقیقا.
ما این هستیم.
همین.
۲۵۰۰ سال تاریخ و فرهنگ و شعر و ادبیات همین. این، همین نسل.
مهربانی چندی پیش نامهای داده بود به پیوند که رامین یک تکه آسمان آبیات کو، که چرا نمینویسی. روزگاری مینوشتی و دست بَدان را رو میکردی، دفاع میکردی، آگاه میکردی.
مدتهاست میخواستم در پاسخ به نگارنده بنویسم، کمی تنبلی بی شک. اما واقعا نمیدانستم چه پاسخ دهم.
این دلیلش.
پاسخ اینجاست.
نمینویسم چون:
«به کجای این شب تیره بیاویزم،
قبای ژندهی خویش را»
نمینویسم چون:
«مرد بقال از من پرسید چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم
دل خوش سیری چند»
نمینویسم چون:
جنازهی جوان در تابوت کنار تلی از خاک و حفرهای سیاه خوابیده، مادر و پدر و مادربزرگ داغدیده ضجه میزنند و خانم یقهام را گرفته که آقای مهجوری مدتهاست میخواهم چند دقیقهای با شما دربارهی سیاست کانادا صحبت کنم. -همانجا سر خاک.
نمینویسم.
نمینویسم.
بنویسم، این است.
حیفِ قلم.
حیفِ کیبورد.
همان بهتر که توفان شود برق برود، بنشینم زیر نور شمع کورمال کتاب خوانم.
عجالتا
ر-م