تولد

شب سی دسامبر.

روی صندلی پشت کامپیوتر خوابم می گرفت و در بالین چشم به طاقِ بی‌خوابی می‌دوختم،

در برزخِ بین بیداری و خواب، بین صندلی و تخت سرگردان.

آفتاب سر می‌زد که بیداری تسلیم سپاه که نه، ته مانده گروهانِ خواب شد.

روز سی و یک دسامبر:

چهل و اندی!!! سال پیش در شبی سرد و زمستانی در جهانی دور از این‌جهان بین فریاد درد مادر و شیون‌های اعتراض خودم -نور اتاق عمل، چشمانم که تازه به غربتِ کوچ از دنجِ گرمِ رحم به گشاده بی‌درکجای جهان گشوده شده بود می‌زد- به دنیا آمدم.

زادروزم بود.

در زادروزت ورای آن چه حس می‌کنی یا می‌اندیشی، به رسم روزگار شادباشت می‌گویند که به دنیا آمدی.

چشمِ نیم‌خواب که گشودم تلفن روی پاتختی چشمکم می‌زد.

پیام بود.

چه خوش که روز به پیامی شاد آغازد.

پیامی که کم خفته در سحرگاه زادروزم

گوشم به آن باز شد رنگین بود،

پر آب و تاب.

با رنگین واژه‌های سنگین‌بار

برایم آرزو داشت:

مرگی آهسته و دردبار…

نفرت را هرگز درنیافته‌ام. کینه را هم نه.

قلبم از کین و نفرت تهی.

نفرت نبود اما این. پلیدی نیز نه.

ترشحات تب‌آلود ذهنی بود بیمار،

روانی پریش،

روحی پر از زنگار.

زندگی یادت باشد پر است از خوب و بد، از خواسته و ناخواسته؛ ‬

زندگی -دست کم این روزها- یعنی وفق با روزگار؛

دلخوش بودن به کوچک‌ترین »بهانه‌های ساده خوشبختی«

دوست داشتن، حتا هنگامی که عشق را به مسلخ می کشند،

دندان فرو کردن در سیب ممنوعه برای دمی کوتاه

و به آن دم خوش بودن تا پایان.

زندگی شاید یعنی باور پلیدی‌ها

و این که نیکی بی پلیدی‌،

هست بی معنا

زندگی شاید یعنی تحمل آن چه هست

و زیستن در رویای آن چه باید باشد،

آنچه شاید می بود

و امید به پگاهی که چشم باز شود

به یکی شدن

و دیدن تماس آن چه هست و باید باشد

در طلوع روشن آفتاب ...

حسرت رفته‌ها و نیامده‌ها و نشده‌هاست که جان را می کاهد.

امید به آن چه خواهد آمد -هر آن چه باشد، هر چند خرد- است که روح را جلا می دهد و لب را به لبخند می‌آراید.

آموخته ام از باران دیروز افسرده نباشم.

یاد گرفته‌ام به کوچک ترین ها دلخوش باشم:

به امروز که آفتابی‌ست، به دیدار فردا- هر چند کوتاه...

به لبخند کج دختر نازیبایی که قهوه ام را دستم می دهد،

و به گرمای جانچسب قهوه.

یاد گرفته ام اگر روز تا شب غمِ ایران و سوریه و مصر و آفریقا و سیر و گرسنه و بد و خوبِ روزگارم هست، شب چشم بربندم و دقیقه‌ای چند در جهانی زیباتر بهترین ها را خیال کنم.

یاد گرفته ام «چون موج در گریز از خویشتن« به بهانه این که «آن چه می بینم نمی خواهم و آن چه می خواهم نمی بینم«

دیگر نکاهم.

Previous
Previous

هراس

Next
Next

اعدام