هراس

هراس، بیم، باک، واهمه، رعب، وحشت همه مترادف ترس‌اند.

ترس صرفا بد نیست، باعث احتیاط می‌شود. می‌تواند نیروی محرک هم باشد: گربه اگر بترسد چنگال تیز می‌کند. آدم نترس اما ممکن است سر بر باد دهد.

ترس حس غریبی‌ست. می گویند با مرگ خویشاوند است. گویا برادرند.

بچه را می‌ترسانند.

بعضی‌ها از تنهایی می‌ترسند، برخی از تاریکی. خیلی‌ها از خدا می‌ترسند، و از آخرت.

سگ را بزنی بترسانی یکی‌ست. لولو خُرخُره از همه ترس‌آورتر است. از غول بی شاخ و دم هم می‌شود ترسید. بعضی‌ها از سایه خود می‌ترسند. بعضی‌ها زیاد که بترسند، نم برمی‌دارند. به زرد متمایل می‌شوند. بعضی‌ها دم را بین دو پا یا بر کول می‌گذارند و در می‌روند. ترس مثل باد است، بید را می‌لرزاند، لقوه می‌آورد. ترس تاق را جفت می‌کند.

از ترس عقرب جراره به آغوش مار غاشیه می‌روند. از ترس به صد سوراخ می‌خزند، بر بازار لانه‌ی موش نیز اثرگذار است.

جوان که بودم دعوا و کتک‌کاری بخشی از زندگی بود. در راه رفت و برگشت مدرسه کتک سرو می‌کردند، گاهی می‌زدی گاهی می‌خوردی. زورم که می‌چربید، می‌زدم. اگر نه، می‌ترساندم. داد می‌زدم، نعره‌ای بسان شیر از کنه وجود چنان برمی‌کشیدم که حریف هر قدر قَدَر، هر چند چُست، هر چقدر چالاک، جا می‌زد.

بعدها دیدیم بی فریاد هم می‌شود ترساند. بی داد هم بیداد می‌شود کرد و بیداد خود ترس می‌آفریند. توی دل که بیفتد، بازدارنده می‌شود. زبونی می‌آورد. از ترس می‌شود زهره ترکاند و مرد... یا با ترس یک عمر زیست.

ترس تاکتیک است. مردم را می‌شود به راه‌های مختلف ترساند. نیاز به نزدیکی نیست، از راه دور می‌شود ترساند. و کنترل کرد. و باز داشت و حکومت کرد. مردم را می‌شود از هم ترساند و نفاق افکند و باز حکومت کرد.

وای اما اگر ترس بریزد:

ترسی که سی سال سایه بر ایران افکنده بود و مثل خوره خورنده‌ی جان ایرانی بود ریخت. جوان‌ها به خیابان آمدند و نترسیدند، به هم اطمینان خاطر دادند که «نترسیم، ما همه با هم هستیم» و نترسیدند. نه از چوب، نه از چماق، نه از تیر غیب که از آسمان آمد، نه از تنهایی سلول، نه از تجاوز، نه از شکنجه و نه حتا از چهره کریه مرگ در تاریکی.

ما اینجا اما هنوز می‌ترسیم. دامنه‌ی این ترس چنان گسترده‌است که این روزها بعضی‌ها از ما هم می‌ترسند.

هفته‌ی گذشته گروهی از ایرانیان به دعوت اندرو سکستون نماینده پارلمان کانادا از نورت ونکوور در مکانی گرد آمدند تا با وی و پیتر کنت ..... ملاقات کنند.

دو روز پیش از جلسه یکی از همکاران مطبوعاتی تلفنی خبر از این جلسه و دعوت داده بود و این که به او گفته‌اند از بین رسانه‌ها فقط شما دعوت شده‌اید. در پاسخ به این سوال که پس پیوند و شهروند چه، گوینده خندیده بود. یک روز قبلش طی تماسی تلفنی پیوند هم به این جلسه دعوت شد اما ساعاتی پیش از شروع آن از چند کانال مختلف با ای میل و تلفن ساعت جلسه تغییر داده شد.

سر ساعت جدید آنجا حاضر شدم. جوانی که جلوی در ایستاده بود اطلاع داد که رسانه‌ها تا پایان جلسه باید بیرون بمانند. بیرون یکی دو تا از همکاران کانادایی هم منتظر بودند. دوست ما که خبر داده بود گرفتار شد و نیامد. جای باقی «همکاران» هم به کل خالی بود.

پس از پایان جلسه خیلی‌ها که بیرون می‌آمدند و چشم‌شان به من می‌افتاد متعجب و ندامت‌بار سرزنش می‌کردند که شما چرا نیامدید و میدان را خالی کردید.

روز بعد از ملاقات «رُز صلح» پی‌گیر ماجرا شدیم.

دلیل قایم‌باشک بازی‌ها و دیر و زود و عقب و جلو کردن «ترس» اعلام شد. به گفته منابع قابل اطمینان پیوند و اظهار رسمی مسوولین امر برخی از شرکت‌کنندگان شرط بودشان نبود رسانه‌های ایرانی بود. از آنجا که در کانادا تبعیض حرام است رسانه‌های کانادایی‌ هم خشک یا تر با ما سوختند. نمی‌شد آنها را راه داد و ما را نداد، همه را به خیابان ریختند که مبادا یکی دو نفر در جمع بترسند.

ریشه‌یابی این ترس کار پیچیده‌ای نیست، روان‌شناس و جامعه‌شناس نمی‌خواهد. یک عمر از ساواک ترسیده‌ایم، بعد از ساواما، بعد از همسایه‌مان و کم‌کم از سایه‌مان. ترس‌ امروز هم از این است که خدای ناکرده در رفت و آمدمان خدشه‌ای نیاید. سوء‌ تفاهم نشود. آن ترس بی‌ایراد است، من هم اگر راهم به ایران باز بود شاید می‌ترسیدم، اما اگر می‌ترسیدم دیگر جلسه نمی‌رفتم. مثل خیلی‌های دیگر آسه می‌رفتم آسه می‌آمدم مبادا به شاخ گربه گرفتار آیم. خَر و خُرما با هم زیاده‌خواهی‌ست.

از سوی دیگر این گونه به نظر می‌رسد که علیرغم تلاش سیاستمداران کانادایی برای نزدیکی با، و درک جامعه ایرانی، هنوز موانعی پیش رو دارند که بازدارنده‌‌شان در ایجاد ارتباط درست و سازنده با مردم است. سیاستمداران برای ارتباط با ایرانیان نیازمند اتکا به کادر فارسی‌زبان خویش‌اند که می‌توانند دراین راستا دانسته یا نادانسته یاری‌رسان یا آسیب‌رسان باشند. انتخاب اشخاصی که به این گونه جلسات دعوت می‌شوند از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. ما ایرانی‌ها با هم که رو دربایستی نداریم، اخلاق هم را که خوب می‌شناسیم. می‌دانیم که جلسه‌ی رسمی با وزیر و وکیل و ضیافت منزل زینت خانم برای‌مان یکی‌ست. معیار دعوت می‌شود خوشامد و نیامد و ده‌ها گیر دیگر که اینجا مجال سخنش نیست. دو سه هفته پیش جان وستون نماینده‌ی پارلمانی از وست ونکوور هم جلسه‌ای مشابه ترتیب داده بود. بین مدعووین شخصی با شخصیتی سوال برانگیز بود که به اظهار خودش در جلساتی دیگر مخفیانه گفتگوها را ضبط کرده بود. البته پیش از شروع عذرش را خواستند. در آن جلسه، من بودم اما جای خیلی‌ها کم بود.

در پایان آن جلسه گفتند که از من نه به عنوان یک خبرنگار بلکه به عنوان مسوول چند رسانه و فردی از افراد فعال این جامعه دعوت کرده بودند، پس به احترام خواسته اکثریت از گزارش جلسه خودداری کردم.

جلسه سکستون نام هم داشت و نامش «رُز صلح» بود، همه از جلسه با شاخه‌ای رُز سپید بیرون آمدند. در بین مدعووین چهره‌های آشنا و ناآشنا زیاد بود. از کاسب و کارمند و وارد و ناوارد، از کهنه و نو، از فعال اجتماعی و فعال مایشاء، از هر چمن گلی بود و چه خوب. اما اینجا هم جدا از نماینده‌های رسانه‌ها که انگشت بر نبض تپنده‌ی جامعه دارند و البته غیر از آنهایی که نبض خود‌شان هم نمی‌زند، جای بسیاری از آگاهان و دلسوزان و نمایندگان گرو‌ه‌های مختلف اجتماعی، سیاسی، و اقلیت‌های قومی و مذهبی ایرانی خالی بود.

یادمان باشد:

من اگر ترسیدم،

تو اگر ترسیدی،

همه می‌ترسند...

یادمان باشد: «گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آن که هست گیرند»

پس نترسیم،

با هم باشیم، دست هم را در تاریکی بگیریم و نترسیم...

عجالتا ر - م

Previous
Previous

در سوگ ناصرحجازی

Next
Next

تولد