این روزها فکر می‌کنم

وجودم که نه شاید،
اما هر چه می گویم ،
می‌کنم یا نمی کنم یا نمی‌گویم
مایه آزار است.
سکوت ماندگارت،
که «سرشار از ناگفته‌هاست»
و گاه دو سه خطی که از درز سکوت بیرون می‌زند
یا یکی دو جمله‌ای چند
که به وام می‌گیری
نشانی ست شاید
از آن چه باید و نیست.
فکر می‌کنم شدم مصداق «تو که نوشم نئی، نیشم چرایی»
«تو که یارم نئی، پیشم چرایی»
مصداق «تو که مرهم نئی زخم دلم را»
مصداق «نمک‌پاش دلم ریشم چرایی»…
و دلم می‌سوزد:
نه می‌توانم شانه‌ام را تکیه‌گاه خستگی‌‌هات کنم،
نه فرودگاه اشکت،
نه نگاهی مهربار
از نزدیک به رویت
نه دستم آرام،
آرام،
نوازشگر مویت
نه توانم دهانت به بوسه‌ای باز کنم،
نه یاست را ناز کنم
نه پرده بردرم و
کشف راز کنم…
شاید حق با توست،
شاید فلسفه معدوم است،
شاید واقع‌بینی تلخم
که امیدت را
گفتی
نشانه رفته
سخت محکوم است.
شاید اگر حال، دم، آن
کسوفی‌ست تاریک و سیاه،
به امید فردا زیستن
شاید گریزی ست
به آفتابِ روشن…
شاید.

Previous
Previous

هیمه‌ای‌ست سی ساله