گذاشتم کمی بگذرد، کمی بیشتر بگذرد.
بگذرد که مرثیه نباشد.
مروری بر یادش شاید، آنچه در یادم مانده. برخی خاک خورده، نیمهای نمناک، کمرنگ.
آن چه همیشه میدانستم روزی مینویسم.
هر چه دستم میآمد رویش مینوشتم، دستمال، پاره کاغذ، دفترچه خاطرات.
نوجوان بودم. همه خواب، جرعهای مینوشید، نگاهم میکرد: چی مینویسی رامین؟ جرعهای دیگر: بنویس، بنویس…
زندگیمان درهم عجین بود. دوست کودکیِ پدرم که عاشق خواهرش شد و شوهر عمهی من.
دورترین خاطرهام بین دیوارهای بلند دبستان پرسه میزند.
پیراهنهای رنگارنگ باشگاههای انگلیس که به تنهای نحیفمان زار میزد و شورتهایی که دو چوب کبریت جای پا از آن آویزان بود و لَک لَک وار لِک لِک میکردیم و از این سوی حیاط به آن سو پیِ توپ میدویدیم.
هنوز چند سالی مانده بود که آتش فوتبال به جانم بیفتد و روز و شب و درس و مشق را بسوزاند.
پیمان ستارهی میدان بود و دخترهای مدرسه بر او عاشق.
من پخمه بودم.
با این حال همه از من توقع داشتند.
از دانش ژنتیک بی بهره بودند. با این که همخونم نبود، تنها به صرف خویشاوندی انتظار داشتند من هم پا و سری زرین داشته باشم…
و نداشتم.
این پایم با آن پایم تعارف داشت.
و مسخرهام میکردند:
«آقا رو باش، فامیل فلانیه»
چه گناهی داشتم، اصلا فوتبال دوست نداشتم، امجدیه هم یا به زور کتک یا به عشق ساندویچ و کوکا میبردندم.
فوتبالِ داخلیِ دبستان تراماتیک بود.
دو سال به سختی گذشت. گاه آرزو میکردم کاش فامیلم نبود.
اما بود و دوستش داشتم.
همه داشتند.
خانهمان که میآمد، خیابان بند میآمد. تهِ کوچهی بن بستمان مور و ملخ آدم بود، از در و دیوار و تیر چراغ برق بالا میرفتند تا نیم نگاهی شاید. بیرون که میرفتیم از سر و کول ماشین بالا میرفتند.
خویشاوندش بودن در محل هم مایه دردسر بود. با من بد بودند. یارکشی عذاب بود و من همیشه آخرین یار.
گذشت آن روزگار که آنسان گذشت.
سالها بعد در همان تیم که نامش را بر فرزند نهاده بود توپ میزدم، سالهایی که از دوران طلاییاش جز نامی باز نمانده بود.
دوران طلایی.
روزی که شش تایی ها شعاری شد تا به امروز زنده.
اولین دربی ایران در در چارچوب جام تخت جمشید در ورزشگاه آزادی؛ هشت، نُه سالم بود.
۱۶ شهریور ۱۳۵۲
مصافی بین آلن راجرز و رایکوف.
از شش گل تاریخی سه گل از آن او بود.
در بازیهای دیگر، حجازی سنگربانِ تاج بود. ناصرخان وقتی بلند میشد، کمرش را قوسی میداد و دستهای کشیدهاش را کمی به عقب میبرد و توپ سانتر شده را پشت سرش جمع میکرد، خوش استیلتر بود اما همان چند سانتیمتر کافی بود که هُمای بلند پرواز فوتبال اوج گیرد و توپ را با سر به تور بدوزد… و غریو چنددههزار طرفدار پرآتش:
«همایون سرطلایی»
«همایون سرطلایی»
همه جای دنیا آن چه خوب است را طلایی مینامند. همایون تنها سر زدنش طلایی نبود.
تیرانداز خوبی بود.
دست به فرمانش عجیب بود، کارهایی با ماشین میکرد که در فیلمها میدیدیم. تولدها و میهمانیهای کودکی پر از خاطرهی رقصهای بامزهی همایون است. شنیدهبودم در یکی از رقابتهای جهانی -فکر میکنم در دهکدهی المپیک- او و اسطورهای دیگر محمد نصیری ترقُصی جانانه کرده بودند. شعر دوست داشت. هنوز اینجا، در ونکوور، چهل و اندی سال بعد کتابی از وحشی بافقی دارم که از او به وام گرفتم - و پیداست که هرگز پس ندادم.
خانهی عمهام جای عجیبی بود. همیشه شلوغ. همیشه پُر از آدم. کاروانسرا. از بازیکنهای پرسپولیس گرفته تا ممد بوقی و طرفدارهای فناتیک، میامدند و میرفتند. میرفتند و میامدند.
زیرزمینی بزرگ داشت، موکت شده، با کمدی بزرگ به پهنای دیوار.
من و پسرش با یک سال اختلاف همبازی بودیم. به هم که میرسیم شاد بودیم و بعد بدون استثنا کارمان به کتک کاری میکشید. شر و شیطان بودیم. دیوارِ راست چالش نبود، بالا میرفتیم. آتش میسوزاندیم.
به زیرزمین که میرفتیم سرمان گرم بود. صدامان درنمیامد و خویشان در آسایش.
زیرزمین خانهی همایون برای ما بچهها بهشت بود. گنجینهای پر از دیده و ندیدهها. تیر وکمان، تفنگهای شکاری بدون فشنگ. یادگاریهای فوتبال از سراسر جهان. شاهین کله شق و ستیزه جو، من با سیاست. گولش میزدم. پیراهن شمارهی ده «پله» را من میپوشیدم، و پیراهنهای پرسپولیس و تیم ملی…
خانه تختطاوس، آنجا که درش همیشه سخاوتمندانه باز بود، آنجا که میامدند و میرفتند و میرفتند و میامدند، آنجا با زیرزمین جادوییش که بازیگاه ما کودکان بود. شیشههایش را با سنگ شکستند و وحشت کُکتل مولوتوف خواب از چشمان ساکنانش ربود. جزییات جز تکرار دردآور آن چه بر سر بسیاری آمد نیست. بگذریم.
اما بی اشاره به اصل ماجرا هم نمیشود گذشت.
چهل پنجاه سال پیش، زمانی که سازمان اطلاعات و امنیت کشور ادارهای بود که کارمند و منشی و ماشین نویس و مستخدم و آبدارچی داشت، زمانی که بسیاری از جوانانِ از دبیرستان در آمده پی کار دولتی بودند، زمانی که همان اداره نخبگان را جذب میکرد، همایون بهزادی هم به استخدام همان اداره درآمد. در عمل شغلی تشریفاتی. آن روزها فوتبالیستها از فوتبال پول درنمیآوردند. ملیپوشان را سر کارهای دولتی و انتصابی میگذاشتند تا حقوقی بگیرند و باقی هم به کسب و کار دیگری مشغول.
سالها بعد همایون را به عنوان عضو زائد، یعنی کارمندی که هیچ رُلِ سازنده، عملکردِ ضروری یا مفیدی ندارد از آن سازمان اخراج و به شرکت گاز ایران منتقلش کردند.
در روزهای خونین ۵۷ و ماههای آغازین ۵۸، روزهایی که یک اشاره، یک تهمت کافی بود تا سر بالای دار رود، به تبلیغ رادیو بغداد نام همایون باز بر زبانها افتاد. شورِ-انقلاب-گرفتگان، بدخواهان، حسودان، نادانان، به ماجرای در استخدامِ سازمان بودن دامن زدند و پر و بالش دادند و دروغ ساختند و پرداختند. زیرزمینی که انبار یادگارهای جاودانهتاریخ فوتبال بود و بازیگاه ما کودکان، تبدیل شد به شکنجهگاه ساواک. بدترین اتفاق آن زیرزمین کتککاریهای من و شاهین بود.
با بالا گرفتن شایعات، بگیر و ببندها و اعدامها، به استناد حسابِ پاک و بی باک بودن از محاسبه خود را در منزل آیتالله طالقانی تسلیم انقلابیون کرد و کوتاه بعد با دادن «اماننامه» رهایش کردند تا به خانه بازگردد.
فردایش اوباش به سرکردگی بوکسوری لات به خانهاش ریختند. پرویز بادپا -بخوان: بیسروپا- به اسم انقلاب به خانهی مردم میزد و داراییشان را میدزدید، به جرم تجاوز به همسر یکی از کسانی که برای دستگیریش رفته بود بازداشت و بلافاصله آزاد شد. کمیته چی شد، چماقدار رژیم برای حمله به گردهماییها بود، باج میگرفت، تجاوز میکرد و در نهایت در سال ۷۶ ترور شد.
بادپا با چند نوچهی قمه کش به منزلش ریختند.
همایون را به اتهام شکنجهگر!!! به «قصر» بردند. پنج ماه بعد، با نبودِ حتا یک شاکی، و نبودِ حتا یک مدرک، کاپیتان تیم پرسپولیس، کاپیتان تیم ملی ایران، قهرمان دو دورهی جام ملتهای آسیا، شاهین سرطلایی فوتبال ایران تکیده و پرشکسته از بند رها شد. از آن چه در زندان بر سرش آمد، از اعدامهای قلابی، اعدامهای واقعی، از همبندان، آنان که وارد قصر شدند و بیرون نیامدند هرگز در جمع سخن نگفت.
تنها یک سال از پسرش بزرگتر بودم اما من و همایون با هم نزدیک بودیم. در نوجوانی بسیار شبها پای سفرهی بیداریاش مینشستم شعر میخواندم یا مینوشتم، در سفرهای شمال کنار ساحل با او فوتبال بازی کرده بودم. گرمکنش را کش میرفتم میپوشیدم، و فریادش که «باز کی این گرمکن منو برداشته» و دلجویی مهربانانهی همسر که «عمه جون گرمکنش رو بهش بده این مثل بچههاست، تو عاقلی». پیش از ترک ایران برای همیشه، در شرکتی که حسین کلانی، عمو حسین رییسش بود دو ماهی با او در جنوب هم کمپ بودم. این شغل هم مثل شغل جوانی تشریفاتی بود. آنجا با هم بیشتر اُنس گرفتیم. از خاطراتی که ندیده اما از پدر شنیده بودم میگفتم و او تایید میکرد.
مدت کوتاهی پس از آن از ایران خارج شدم و دیگر هرگز ندیدمش.
در سی و سه چهار سالی که گذشت فقط یک بار صدایش را شنیدم.
همیشه پرسانش بودم و در سالهای اخیر به برکت تکنولوژی باخبر از حال و روز و روزگارش.
او هم رفت…
به یاد شبهایی که همه خواب بودند و من کنارش مینشستم، به او خیره میشدم او مینوشید و من مینوشتم، امشب که از او مینویسم شراب ناب کنار دست دارم و گهگاه جرعهای.
ذهنم پر از خاطرات خوب است.
آخرین جرعه را به یاد او بر خاک میریزم.
عجالتا ر-م